معنی شحنه

معنی شحنه

7 بازدید
[ شِ نَ / نِ ] (اِ) مردی که او را پادشاه برای ضبط کارها و سیاست مردم در شهر نصب کند. بعرف آن را کوتوال و حاکم گویند و این لفظ به فتح غلط است. (از آنندراج). نگهبان شهر. عسس و صوبه دار. نواب و نایب حاکم شهر. رئیس پولیس. (ناظم الاطباء): عمر شش هزار مرد به آذربایجان شحنه نشانده بود و به کوفه و سواد عراق چهارهزار مرد شحنه بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). از ادبا عالمی فرست به ماچین وز امرا شحنه ای فرست به ارمن.فرخی. تا این غایت که رایت وی [مسعود غزنوی ] به سپاهان بود معلوم است که در اینجا [ری ] در شهر و نواحی ما حاجبی بود شحنه با سواری دویست. (تاریخ بیهقی). وی را با بوعلی شادان طوسی کدخدای شحنهٔ خراسان بنشاند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۳). از عمال و قضاة و شحنه... همگان را بازگردانی. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۵). متکلم، شحنه و بدرقهٔ اعتقاد عامی است تا آنچه عامی اعتقاد کرده است وی به حدیث بر وی نگاه دارد و شر مبتدع از وی کند و راه آن در جدل بداند. (کیمیای سعادت). در دخل هر شحنه و محتسب را گشاده ست تا هست ازارت گشاده.سوزنی. غلامی را که شحنهٔ مرابط افیال بود درربودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۸). معتمدان و عمال خویش را به غزنه بر سر معاملات کرد و شحنهٔ قاهر به حفظ و حراست آن بقعه بازداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۳). و اگر از قبل من شحنه به بست رفت از بهر حفظ ولایت و رعایت رعیت تو بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۶). گر کار من از عشقش با شحنه و دار افتد از شحنه نترسم من وز دار نیندیشم.خاقانی. عید آمد از خلد برین شد شحنهٔ روی زمین هان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده. خاقانی. هوا چون شحنه شد بر عالم دل خراج از عقل کمتر برنتابید.خاقانی. در این مجلس چنان کن پرده سازی که ناید شحنه در شمشیربازی.نظامی. آگاه چو گشت شحنه زین حال دزد آبله پای و شحنه قتال.نظامی. شحنهٔ راه دو جهان من است گرنه چرا در غم جان من است.نظامی. ملک چون مست باشد شحنه هشیار خلاف کار فرمانده رود کار.عطار. مردم نادان اگر حاکم داناستی شحنهٔ یونان شدی خنگ بت بامیان. سیف اسفرنگ. گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچه کردم بود آن حکم اله.مولوی. گفت شحنه آنچه من هم می کنم حکم حق است ای دو چشم روشنم.مولوی. دزد گرچه در شکار کاله است شحنه با خصمانش در دنباله است.مولوی. تا شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. (گلستان سعدی). گفتند به زندان شحنه اندر است. (گلستان سعدی). شحنه به رأی خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. (گلستان سعدی). دزد را شحنه راه و رخنه نمود کشتن دزد بی گناه چه سود.اوحدی. دزد با شحنه چون شریک بود کوچه ها را عسس چریک بود.اوحدی. به حرامی چو شحنه شد خندان به حرمدان فروبرد دندان.اوحدی. ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست. حافظ. - شحنهٔ پنجم حصار؛ کنایه از کوکب مریخ است چه آسمان پنجم جای اوست. (برهان): هیبت و رای ترا هست رهی و رهین خسرو چارم سریر شحنهٔ پنجم حصار. خاقانی. - شحنهٔ چارم کتاب؛ مخفف شحنهٔ چهارم کتاب و اشاره است به حضرت محمد (ص) که نگهبان چهارمین کتاب آسمانی، قرآن است. (از حاشیهٔ برهان چ معین): هادی مهدی غلام، امی صادق کلام خسرو هشتم بهشت، شحنهٔ چارم کتاب. خاقانی. - شحنهٔ چهارم؛ کنایه از حضرت رسول محمد (ص) است. (برهان). - شحنهٔ چهارم حصار؛ کنایه از آفتاب است. (از برهان). - || کنایه از عیسی (ع) است به اعتبار اینکه در آسمان چهارم میباشد. (برهان). - شحنهٔ چهارم کتاب؛ اشاره به حضرت رسالت پناه (ص) است. (از برهان). رجوع به شحنهٔ چارم کتاب شود. - شحنهٔ دریای عشق؛ شحنهٔ چهارم است که کنایه از حضرت محمد (ص) است. (از برهان). - شحنهٔ شب؛ کنایه از عسس و شبگرد باشد. (برهان). - || دزد و عیار. (برهان). - || عاشق گرفتار. (برهان): شحنهٔ شب خون عسس ریخته بر شکرش پر مگس ریخته.نظامی. - شحنهٔ شب و سحر؛ شحنهٔ غوغای قیامت. اشاره به حضرت محمد (ص) است. (برهان). - || کنایه از عسس و شبرو و محافظ شبروان باشد. (برهان). - شحنه شناس؛ که با شحنه سر و کار و آشنایی دارد: واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش زانکه منزلگه سلطان، دل مسکین من است. حافظ. - شحنهٔ غوغای قیامت؛ شحنهٔ شب و سحر است. شفیع روز قیامت که اشاره به حضرت محمد (ص) باشد. (از برهان): هر نفسی کان به ندامت بود شحنهٔ غوغای قیامت بود.نظامی. - شحنهٔ نجف؛ اشاره به امیر مردان و شیر یزدان علی (ع) است. (از برهان): حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدق بدرقهٔ رهت شود همت شحنهٔ نجف.حافظ. - شحنهٔ میدان پنجم؛ کنایه از ستارهٔ مریخ است : شحنهٔ میدان پنجم تا سلحدار تو شد زخم او بر جسم جانی نه که جانی آمده است. سنایی.
[ شَ نِ ] (اِخ) دهی از بخش حومهٔ شهرستان یزد. دارای ۲۵۹ تن سکنه، آب آن از قنات، محصول آن غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱۰).

کلمات هم‌قافیه با «شحنه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید