معنی شحاح
4 بازدید
[ شِ ] (ع ص، اِ) جِ شحیح. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به شحیح شود.[ شَ ] (ع ص) زفت. آزمند. (منتهی الارب). بخیل. حریص. (اقرب الموارد). آزمند. آزور. - ارض شحاح؛ زمین که بی باران بسیار روان نگردد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - || زمین نرم. (مهذب الاسماء). - ابل شحاح؛ شتران کم شیر. (منتهی الارب). - زند شحاح؛ آتش زنه که آتش ندهد. (منتهی الارب). - ماء شحاح؛ آب اندک که زمین نپوشد. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «شحاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر