معنی شجر

معنی واژه شجر

6 بازدید
[ شَ ] (ع مص) منازعه کردن قوم در امری. (از اقرب الموارد). اختلاف افتادن. (ترجمان علامه جرجانی). || بربستن شی ء را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برگردانیدن کسی را از کار و یک سو کردن و بازداشتن و راندن کسی را از کاری. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). واگردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || واکردن دهان را. (منتهی الارب). باز کردن دهان را با چوب. (اقرب الموارد). || به لگام زدن ستور تا بماند و دهن وا کند. (منتهی الارب). لگام زدن ستور را تا بازگرداند او را به حدی که دهن خود بگشاید. (شرح قاموس). || ستون نهادن خانه را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برداشتن شاخهای فروهشته را از درخت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کسی را با نیزه زدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). طعنه زدن به نیزه. (تاج المصادر بیهقی). || بر سه پایه افکندن چیزی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). چیزی بر سه پایه افکندن. (تاج المصادر بیهقی).
[ شَ ] (ع اِ) کار مختلف فیه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، اشجار، شجور، شجار. (از اقرب الموارد). || مابین هر دو جای تنگ و جای گرفتگی از پالان. (منتهی الارب). || زنخ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). || شکاف دهن و هو مابین اللحیتین یا مؤخر آن. (از منتهی الارب). مخرج دهان. (از اقرب الموارد). میان دهن. (مهذب الاسماء). || کرانهٔ دهان. (منتهی الارب). صامغ. (اقرب الموارد). || آنچه واگردد از محل انطباق دهان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || ملتقای هر دو تندی زیر نرمهٔ گوش. (از منتهی الارب). ج، اشجار، شجور، شجار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || شجره نامه. نسب نامه : علوی را که نیست علم علی نقش سودست هر چه بر شجرست.خاقانی. || (ص) آنچه بلند و ستبر گردد. (از تاج العروس).
[ شَ جَ ] (ع اِ) درخت، با تنهٔ باریک باشد یا درشت، مقاومت سرما را تواند یا عاجز آید از آن و هرچه ساق دارد از نبات. (منتهی الارب). آنچه ساق دارد از گیاهان زمین و آنچه ساق ندارد. نجم و حشیش و عشب باشد و گویند که شجر آن است که خود با تنه بالا رود خواه باریک باشد یا ستبر و در برابر زمستان مقاومت تواند یا از آن عاجز آید. نیز گفته اند که شجر آن است که دارای ساق سخت باشد چون درخت خرما و مانند آن و آن را شجر خوانند چون شاخهای آن در یکدیگر فرورفته است. ج، اشجار. (از اقرب الموارد). درخت. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (از مهذب الاسماء): خزان بُد قضا را و از باد تفت ز برگ شجر بد زمین زربفت.فردوسی. سخای او را روز عطا وفا نکند سرشک ابر و نبات زمین و برگ شجر. فرخی. به شجر باز شود نیک و بد هر ثمری. فرخی. باغبان این شجر از جای بجنباند سخت تا فروریزد باری که بر اشجار بود. منوچهری. حکمت آبی است کجا مرده بدو زنده شود حکما بر لب این آب مبارک شجرند. ناصرخسرو. آبی که جز دل و جان آن آب را ثمر نیست جز بر کنار این آب یاقوت بر شجر نیست. ناصرخسرو. مردم شجرست و جهانش بستان بستان نبود چون شجر نباشد.ناصرخسرو. آری چو پیش آید قضا مروا شود چون مرغوا جای شجر گیرد گیا جای طرب گیرد شجن. امیرمعزّی. تیغ تو با آب و نار ساخت بسی لاجرم هم شجر اخضر است هم ید بیضا و نار. خاقانی. چون موسیَم شجر دهد آتش چه حاجت است کاتش ز تیه وادی ایمن درآورم.خاقانی. من یافتم ندای انااللََّه کلیم وار تا نار دیدم از شجر اخضر سخاش.خاقانی. آنکه آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی ضرر.مولوی. شجرهٔ مشاجرت هر دو برادر به لواقح کوافح بارور شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۵). - شجرالبان؛ شوع. بان. (یادداشت مؤلف). - شجرالخبز؛ درخت نان. نان دار. (یادداشت مؤلف). - شجرالعقرب؛ حبله. (یادداشت مؤلف). - شجرالغار؛ دهمست. رند. برگ بو. (یادداشت مؤلف).
[ شَ جَ ] (اِ) اسم راتینج است. (مخزن الادویه). نوعی از راتیانج است که به آتش پخته باشند و او را قیقهر نیز نامند. (تحفهٔ حکیم مؤمن).
[ شَ جَ ] (ع مص) بسیار گردیدن جمعیت. (منتهی الارب). بسیار شدن جمعیت. (از اقرب الموارد).
[ شِ جَ ] (ع اِ) لغتی است در شجر به معنی درخت و آن را شَیر نیز گویند. (از اقرب الموارد). درخت با تنه و هر چه ساق دارد از نبات. شِیَر. (منتهی الارب).
[ شَ جِ ] (ع ص) مکان شجر، جایی که پر درخت باشد. (از اقرب الموارد): واد شجر؛ رودبار بسیاردرخت. (منتهی الارب).
[ شُ جُ ] (ع اِ) جِ شِجار. (اقرب الموارد). رجوع به شجار شود.
[ ] (اِ) سیفلیس. کوفت. مبارک. ضأر. رجوع به حب الفرنجی شود.
[ شَ جَ ] (اِخ) بطنی است معروف به ابی شجر از حرب. یکی از قبایل دوما و یکی از فرمانداریهای تابع استانداری دمشق. (از معجم قبایل العرب ج ۲).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید