معنی شایان
6 بازدید
(نف) صفت فاعلی از شایستن یا شاییدن. بمعنی شاینده. لایق و سزاوار و درخور. (برهان قاطع). لایق و سزاوار. (فرهنگ جهانگیری). سزاوار. (آنندراج). شایسته. (فرهنگ رشیدی). شایسته و درخور. (فرهنگ نظام). شایگان و سزاوار و لایق و شایسته و مناسب و پسندیده و درخور. (ناظم الاطباء). اندرخورد. ازدر. درخور. زدر. فراخور. (از شرفنامهٔ منیری). زیبا. (شرفنامهٔ منیری): کسی را جز از تو نخوانند شاه که شایان تاجی و زیبای گاه.فردوسی. سرو را طارم ازرق در و درگاه تو باد کمر جوزا شایان کمرگاه تو باد. سیدحسن غزنوی. بدشواریت یار شایان بود به آسانیت خود فراوان بود.امیرخسرو. کاشکی از من فراغی حاصل آمدی و کاری را شایان توانمی برد. (کلیله و دمنه). گل که شایان باد بود رسید آمدن وعده داده بود رسید.محمدبن نصیر. اینکه کلمه را به معنی بسیار خوب و بسیار اعلی و نظایر آن به کار می برند، غلط است. (یادداشت مؤلف). || مخفف شایگان. هر چیز خوب، خواه لایق پادشاه باشد و خواه امرا. (برهان قاطع). هر چیز خوب که لایق پادشاه و جز آن بود. (ناظم الاطباء). || ممکن. که در مقابل واجب باشد. (برهان قاطع). این کلمه در پارسی باستان ترجمهٔ لفظ ممکن الوجود است زیرا که واجب را بایست گویند و ممتنع را نابایست خوانند. (آنندراج) (انجمن آرا). ممکن ضد واجب. (ناظم الاطباء). || روا که بعربی جایز گویند. (برهان قاطع). روا و جایز و شرعی و موافق شرع و مباح مقابل حرام. (از ناظم الاطباء). || مقدور. || حادث و عارض. || مفت و رایگان. (ناظم الاطباء). اما سه معنی اخیر جای دیگر دیده نشد.
کلمات همقافیه با «شایان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر