معنی شاکی
7 بازدید
(ع ص) شکایت و گله کننده. (از دهار) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مرد گله مند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دادخواه. متظلم. عارض. فریادخواه. رافع قصه. دست بردارنده بدادخواهی : من ز جان جان شکایت میکنم من نیم شاکی حکایت میکنم. مولوی. || مرد صاحب شوکت و حدّت در سلاح. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). و رجوع به شاکی السلاح شود. || (اِ) شیر بیشه. (ناظم الاطباء از اشتنگاس). || (ص) اندک بیمار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) اندک بیماری. (غیاث اللغات) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «شاکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر