معنی واژه شاکر
7 بازدید
[ کِ ] (ع ص) سپاس دارنده. سپاسگزار. شکرکننده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). سپاسدار. (دهار). مقابل کفور. ج، شُکَّر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نیکی شناس. آنکه در مقابل احسان دیگری ثنا گوید: شاکر نعمت نبودم یافتی تا زمانه زد مرا ناگاه کوست. بوشعیب (از لغت فرس اسدی). ایشان ایمن و شاکر بازگشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۸). ذاکر و شاکر باشد ببر رب علیم. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۹). نعمت بسیار داری شکر از آن بسیارتر نمعت افزونتر شود آن را که او شاکر بود. منوچهری. و آنگهی گویی من از شاه جهان شاکر نیم گرنه نیک آید از این شه، رخت رو بربند هین. منوچهری. حاجیان آمدند با تعظیم شاکر از رحمت خدای رحیم.ناصرخسرو. شاکر انعام حق باش ای سنایی روز و شب تا چو بی شکران نگویندت فهم لایشکرون. سنایی. زانهمه ریزه خوران یک کس نیست شاکر جود فراوان اسد.خاقانی. شاکرم از عزلتی که فاقه و فقرست فارغم از دولتی که نعمت و نازست.خاقانی. زنده کردم سخن ار شاکرمن شد چه عجب که ز عازر صفت شکر مسیحا شنوند.خاقانی. شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم.سعدی. عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پروردهٔ احسان بودم.سعدی. همچنین در زمرهٔ توانگران شاکرند و کفور. (گلستان سعدی). حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم. حافظ. || شاکد. (اقرب الموارد). رجوع به شاکد شود. || (اِخ) نامی است از نامهای باری تعالی و معنی آن پاداش دهندهٔ بندگان بر اعمال ایشان، یا بر عمل قلیل جزای جزیل دهنده. (منتهی الارب). - شاکِرُ لِِنعمَتِه؛ (الـ ...) (بمعنی سپاسدارندهٔ نعم الهی). یکی از القاب ولیعهد حکم المستنصرباللََّه است و در یکی از نصوص قرطبه بسال ۳۵۸ هـ . ق. ثبت گردیده است. (از الالقاب الاسلامیة). - || مؤلف القاب الاسلامیة گوید لقب نورالدین باشد در نصی که در مسجد اقصی «بیت المقدس» بتاریخ ۵۶۴ هـ . ق. ثبت گردیده. ولی معلوم نیست که منظور مؤلف کدام نورالدین باشد و لقب مزبور بحکام و فرمانروایانی داده میشد که پرهیزگار و با تقوی بوده اند و در حقیقت اینگونه القاب چون: «العبد الفقیرالی رحمة اللََّه و الخاضع لهیبته و الشاکر لنعمته» اشاره به خشوع فرمانروا در برابر قدرت خدای تعالی باشد. (از القاب الاسلامیه حسن پاشا ص ۳۵۱).[ کِ ] (معرب، ص) معرب چاکر. (آنندراج) (منتهی الارب). بمعنی شاکار است که بیگار و کار فرمودن بی مزد باشد. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مزدور و خادم. معرب چاکر. (منتهی الارب). و رجوع به شاکار شود.[ کِ ] (اِخ) بطنی است از بنی راشدبن عقبةبن مجربة از: حرام بن جذام از: قحطان. و معروفند که بشواکر عقبه و در جوف واقع در شرقی مصر سکونت دارند. (از معجم قبائل العرب بنقل از نهایة الارب قلقشندی).[ کِ ] (اِخ) بطنی است از قبیلهٔ بنی زهیر و از القاب جذام از قحطان باشند و این قبیله با قبیلهٔ شواکر عقبه فرق دارد. (از معجم قبائل العرب از نهایة الارب قلقشندی).[ کِ ] (اِخ) بطنی است از قبیلهٔ بنی کلاب که در فیوم مصر سکونت دارند. (از معجم قبایل العرب از تاریخ فیوم ص ۱۳).[ کِ ] (اِخ) بطنی است از قبیلهٔ مسعود از اعقاب صلته، که وابسته به شمر طوقه باشند و آن جزو قبایل شَمَّر نجد بوده اند که قسمتی از ایشان بعراق و شام مهاجرت کردند. (از معجم قبایل العرب از عشایر العراق عزاوی ص ۲۴۱ و غیره).[ کِ ] (اِخ) قبیله ای است به یمن از همدان و ایشان از اولاد شاکربن مالک اند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کِ ] (اِخ) مخلافی در روستائی است در یمن شرقی صنعاء. (معجم البلدان).[ کِ ] (اِخ) ابن حامدبن حسن بن احمدبن محمود، مکنی به ابن شاکر از فقهای زیدیان در یمن بود و بسال ۱۱۷۳ هـ . ق. درگذشت و آثاری در فقه و حدیث داشت. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۲ ص ۱۶۵).[ کِ ] (اِخ) ابن ربیعةبن مالک الحاشدی الهمدانی. جدی است جاهلی یمنی از بکیل قحطان و دودمان وی را شاکریون گویند و بنودهمةبن شاکر و بنوالغز از بطن وی باشند. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۲۲۳).[ کِ ] (اِخ) ابن ربیعة. بطنی است از قبیلهٔ همدان از کهلان از قحطانیه و ایشان از فرزندان شاکربن ربیعةبن مالک بن معاویة صعب بن دومان بن بکیل بن جشم بن حاشد باشند. (از معجم قبایل العرب بنقل از قلقشندی و اشتقاق ابن درید ص ۲۰۵، ۲۵۷ و لسان العرب ج ۶ ص ۹۶ و تاج العروس ج ۳ ص ۳۱۴ و عقد الفرید ج ۲ ص ۷۹ و اکلیل همدانی ج ۱۰ ص ۲۳۷).[ کِ ] (اِخ) ابن مغامس بن محفوظبن صالح شقیر. داستان نویس و متولد بسال ۱۲۶۶ و متوفی در سال ۱۳۱۴ هـ . ق. وی در لبنان بدنیا آمد و نگارش فصلهای بسیاری از دائرة المعارف بستانی بعهدهٔ او بوده. مجلهٔ «کنانة» را در مصر انتشار داده است. نیز او راست: لسان غصن لبنان در نقد اغلاط نویسندگان و اسالیب العرب فی صناعة الانشاء و مصباح الافکار و ترجمهٔ آثار الامم از فرانسه بعربی. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۲ ص ۴۰۳).[ کِ ] (اِخ) ابن نضله. بطنی است از بنی اسد. از جمله مراکز آنها طریفه باشد. (از معجم قبایل العرب بنقل از معجم البلدان یاقوت ج ۳ ص ۳۵۶ و ۵۳۶).[ کِ ] (اِخ) ابن یوسف الخوری متولد ۱۲۶۳ هـ . ق. پزشک لبنانی و سرایندهٔ بذله گو بوده است. در دانشکدهٔ پزشکی قصرالعینی قاهره تحصیل کرد دیرزمانی در دمشق اقامت گزید و در بیروت بسال ۱۳۳۱ هـ . ق. درگذشت. او راست: تحفة الراغب فی صحة المتزوج و زواج العازب. صحة العین. نایب الطبیب. مجمع المسرات و مذکرات. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۳ ص ۲۲۴).[ کِ ] (اِخ) احمدبن عمربن عثمان معروف به شاکر و مکنی به ابوالصفاء شاعر صوفی منش از مردم حماة شام بود. بسال ۱۱۲۱ متولد شد و در سال ۱۱۹۳ هـ . ق. درگذشت. او راست: حانة العشاق و ریحانة الاشواق در سه مجلد. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱ ص ۱۸۱) (معجم المؤلفین ج ۲ ص ۳۲).[ کِ ] (اِخ) جُلاب بخاری. از شاعران قدیم ایران است که در اوایل قرن چهارم در ماوراءالنهر میزیست. نام او را محمودبن عمر رادویانی در ترجمان البلاغه همه جا «شاکر» آورده است و شمس قیس «شاکر بخاری»، لیکن اسدی طوسی گاه «شاکر بخاری» و گاه «جلاب بخاری» و گاه «جلاب» ذکر کرده است. سروری در فرهنگ خود نام او را در ذیل کلمهٔ جلاب آورده و گفته است «جلاب بوزن گلاب نام شاعری استاد است که در بخارا بود کذا فی التحفة» اما چنانکه در بیت بوطاهر خسروانی خواهیم دید جلاب بر وزن گلاب یعنی بی تشدید لام نیست بلکه باید علی القاعده با لام مشدد تلفظ شود. نزدیکترین کس به وی که نام او را آورده ابوطاهر طیب بن محمد خسروانی شاعر بزرگ قرن چهارم است که او را «شاکر جلاب» خوانده، در این بیت : همی حسد کنم و سال و ماه رشک برم بمرگ بوالمثل و مرگ شاکر جلاب نسبت او ببخارا روشن و قوی و متواتر است و علی الخصوص در این تعریف که اسدی از او در ذیل لفظ جلاب کرده و گفته است: «نام شاعری بوده در بخارا». اگرچه نام این شاعر در تذکره ها نیامده و از احوال او اطلاعی در دست نیست لیکن چون خسروانی از مرگ او و «بوالمثل بخاری» در شعر خود سخن گفته و بر آسایشی که آنان بیاری مرگ از تحمل اعباء حیات یافته اند رشک برده، معلوم میشود که او همزمان خسروانی بوده است. اما ابوطاهر خسروانی از شاعران قرن چهارم یا اوایل نیمهٔ دوم آن قرن است که یک بیت او را: جوانی به بیهودگی یاد دارم دریغا جوانی دریغا جوانی. محمدبن عبدالکاتب (و بقول مشهورتر ولی ضعیف تر فردوسی) تضمین کرده است و چون محمدبن عبده دبیر بغراخان (از پادشاهان خانیهٔ ماوراءالنهر متوفی بسال ۳۸۳) بوده و شعر بوطاهر را در سخن خود بصورت تضمین آورده است، پس مسلماً او پیش از دو دههٔ اخیر قرن چهارم بسر میبرده و با روشن شدن زمان او به آسانی میتوان گفت که شاکر هم در این ایام و دست کم در اواسط قرن چهارم می زیسته و بنابراین در شمار شعرای کهن و از طبقات اول متقدمین بوده است. دلیل بزرگ شهرت این شاعر به استادی و اشعار رائع، ذکر نام وی در کتب بلاغت و لغت و استشهاد اشعار اوست در آنها، با این حال اشعار وی نیز مانند آثار بسیاری از شاعران بزرگ قرن چهارم در کام حوادث فرورفته و جز اندکی از آن چیزی بما نرسیده است و از آنجمله است: نفرین کنم ز درد فعال زمانه را کو کبر داد و مرتبت این کوفشانه را آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجا شناسد و چنگ و چغانه را. * سردست روزگار و دل از مهر سرد نی می سالخورد باید و ما سالخورد نی از صد هزار دوست یکی دوست دوست نی وز صد هزار مرد یکی مرد مرد نی. * همه عشق وی انجمن گرد من همه نیکویی گرد وی انجمن برادی او راد ماند بزفت بمردی او مرد ماند بزن * همه واذیج پر انگور و همه جای عصیر رنج ورزید کنون بربخورد برزگرا حال با کژ کمان راست کند کار جهان راستی کارش کژی کند اندر جگرا. * خوشا نبیذ غارجی با دوستان یک دله گیتی به آرام اندرون مجلس ببانگ و ولوله مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه نقل بپاشیده همه بر چاکران کرده یله. * اندام دشمنان تو از تیر ناوکی مانند نوک خوشهٔ جو باد آژده زیبا نهاده مجلس و عالی گزیده جای ساز شراب پیش نهاده رده رده. * فری زان زلف مشکینش چو زنجیر فتاده صد هزاران کلج بر کلج. * روی مرا هجر کرد زردتر از زر گردن من عشق کرد نرمتر از دوخ. * چون پند فرومایه سوی جوژه گراید شاهین ستنبه بتذروان کند آهنگ. * کجا تو باشی گردند بی خطر خوبان جمست را چه خطر هر کجا بود یا کند. * بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبر هرگز کجا پسندد افلاک جز ترا سر * بهار خرم نزدیک آمد از دوری بشادکامی نزدیک شو نه مندوری * بچاه سیصد باز اندرم من از غم او عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز. * چو کوشیدم که حال خود بگویم زبانم برنگردید از نیوشه. * بگامی برید از ختا تا ختن بیک تک دوید از بخارا به وخش. * مرا رفیقی پرسید کین غریو ز چیست جواب دادم کز غرو نیست هست ز غنگ * چه جویی آن ادبی کان ادب ندارد نام چه گوئی آن سخنی کان سخن ندارد چم. * در او افراشته درهای سیمین جواهرها نشانده در بلندین. * زیبا نهاده مجلس و عالی گزیده جای ساز شراب پیش نهاده رده رده. * اینک رهی بمژگان راه تو پاک رُفته نزدیک تو نه مایه نه نیز هیچ سفته. * ای عشق ز من دور که بر من همه رنجی همچون زبر چشم یکی محکم بالو * خون انبسته همی ریزم بر زرین رخ زانکه خونابه نماندستم در چشم بنیز. * بدل ربودن جلاد و شاطری ای مه ببوسه دادن جان پدر بس اژ کهنی * برده دل من بدست عشق زبون است سخت زبونی که جان و تنش زبونست (مجلهٔ دانشکدهٔ ادبیات شمارهٔ سوم سال دوم بقلم دکتر صفا) (از ترجمان البلاغه چ استانبول ص ۱۷، ۲۹، ۳۴ و المعجم فی معاییر اشعار العجم چ تهران ص ۱۸۹ و لغت فرس اسدی ص ۱۷۳، ۱۷۹ و ۹۴ و ۴۸۵، ۳۰، ۱۴۴، ۳۸۴، تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج ۱ ص ۳۹۵، ۳۹۶). و رجوع به شرح احوال و اشعار رودکی ص ۱۰۶۸، ۱۱۴۰، ۱۱۷۳، ۱۱۷۵ شود.