معنی شافه
7 بازدید
[ فِ ه ] (ع ص) تشنه و عطشان. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ فَ / فِ ] (اِ) بمعنی شاف و شیاف باشد. (فرهنگ نظام) (آنندراج). رجوع به شاف شود. دوایی که به مقعد برگیرند. آنچه برگیرند به دبر. هر دوا که بخود برگیرند. شاف و داروی جامد مخروطی شکلی که در مقعد و یا فرج داخل کنند. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از بحر الجواهر). شیاف. پرزه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی): عمه را نیز شافه ای درداد.سعدی. || پنبه ای که بدارو تر کرده جهت دفع رمد بر چشم نهند. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از بحر الجواهر). دوای چشم. ج، شیاف. (بحر الجواهر). ج، شیافات. || ریش پای. (مهذب الاسماء). اصل ریش پای. (دهار). ریش که در پا درآید و آن را به غیر دوغ علاج نباشد. سوختن (و آن نام ریش است).
کلمات همقافیه با «شافه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر