معنی شارستان
5 بازدید
[ رَ ] (اِخ) نام کتابی است از تصنیفات فرزانه بهرام که یکی از حکمای عجم است. (برهان قاطع). و رجوع به بشارسان و شارستان چهارچمن شود.[ رَ / رِ ] (اِ مرکب) شهرستان. شهر. (برهان قاطع). شارسان. (فرهنگ جهانگیری). مدینه. (مهذب الاسماء). شارستان خود شهر است که غالباً بر گرد قهندزی واقع میشده و سوری بر گرد اوست و آنچه بیرون از این سور باشد آن را ربض خوانند. (تاریخ سیستان چ ملک الشعرای بهار حاشیهٔ ص ۱۱): فرمودش تا بر چهار صد شارستان بناء خانه ها سازند مرغلّه را و سلاح را. (ترجمهٔ تاریخ طبری). ایشان بدان شارستان اندر رفتند. (ترجمهٔ تفسیر طبری). گشاده شاه جهان پیش او به تیغ و به تیر هزار قلعهٔ صعب و هزار شارستان.فرخی. هر سرایی کآن نکوتر بود و زآن خوشتر نبود همچو شارستان لوط از جور شد زیر و زبر. فرخی. همی بنالد گفتی زمین و رنجه شود ز پاره پارهٔ آن بیکناره شارستان . عنصری (از سروری). و اما آنچه در ذات سیستان موجود است که در سایر شهرها نیست، اول آن است که شارستان بزرگ حصین دارد که خود چند شهری باشد از دیگر شهرها. (تاریخ سیستان ص ۱۱). حسین دانست و مردمان شارستان، که با وی طاقت نداریم، صلح پیش گرفت. (تاریخ سیستان ص ۳۳۹). بنده بکتگین حاجب با خیل خویش و پانصد سوار خیاره در پای قلعت است در شارستان تلپل فرود آمده نگاهداشت قلعه را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴). خانه به کوی سیمگران داشت در شارستان بلخ. (ایضاً تاریخ بیهقی ص ۱۴۲). این شارستان و قلعت غزنین عمرو برادر یعقوب آبادان کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۲). چون سپری شد امیر برخاست و برنشست و به پای شارستان فرورفت با غلامان و حشم و قوم در گاه سوی باغ بزرگ. (ایضاً ص ۲۹۳). ما چون نماز بکردیم از آن جانب شارستان بباغ بباز رویم. (ایضاً ص ۲۹۲). خلیفهٔ شهر را فرمود داری زدند بر کران مصلی بلخ فرود شارستان و خلق روی آنجا نهادند. (ایضاً بیهقی ص ۱۸۳). لوط را دیدم درمانده به شارستانی چون دعا کرد نگون گشت همه شارستان.جوهری (از تاریخ ادبیات در ایران صفا ج ۲ ص ۴۴۳). گر به شارستان علم اندر بگیری خانه ای روز خویش امروز و فردا فرخ و میمون کنی. ناصرخسرو. و از آنجا روی به بلخ آوردند و عمرو لیث شارستان حصار بگرفت و خود پیش شارستان سپاه فرودآورد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۱۰۵). میان حصار و شارستان، مسجد جامع بنا کردند اندر سال صد و پنجاه و چهار اندر مسجد جامع نماز آدینه گزاردند. (تاریخ بخارا). در وی مسجد جامع است و شارستانی عظیم دارد و در ایام قدیم آنجا بازار بوده است. (تاریخ بخارا ص ۱۳). با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شده همچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر. سنائی. احمد مختار مکی بود شارستان علم چون در محکم بر آن بنیاد شارستان علی. سوزنی. چگونه ماند حال من بحال آن روباه و کفشگر و اهل شارستان. (سندبادنامه چ استانبول ص ۳۲۵). شبی بیامد و نزد رخنهٔ شارستان مترصد بنشست. (سندبادنامه ص ۳۲۶). روباه با خود گفت این ساعت درهای شارستان بسته است و رخنه استوار، اگر حرکتی کنم سگان آگه شوند. (سندبادنامه ص ۳۲۸). - شارستان کردن؛ شهر ساختن. شهر کردن. تمدین. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر اللغة زوزنی). || قلعه و حصار. (فرهنگ سروری). || کوشک و عمارتی که اطرافش بساتین باشد. (برهان قاطع). قبهٔ بزرگ که بر اطرافش بساتین باشد. (فرهنگ سروری): خوازه بر خوازه و قبه برقبه بود تا شارستان مسجد آدینه که رسول را جای آنجا ساخته بودند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۵). || جایی که گذرگاه آب باشد به قیاس شار به معنی ریختن آب. (از غیاث). || گذرگاه مردم به قیاس شار به معنای راه فراخ. جاده ای که به شهر پیوسته باشد. (از غیاث).[ رَ ] (اِخ) نام دیگر شهر رویان کرسی منطقهٔ کوهستانی طبرستان به قول ابوالفدا. رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص ۳۹۹ و رویان شود.
کلمات همقافیه با «شارستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر