معنی شادمانی
17 بازدید
(حامص مرکب) نشاط. خوشحالی. شادی. شادانی. خرمی. سرور. مسرت. انبساط. بشاشت. ابتهاج. فرح. بهجت. عشرت. طرب. در مقابل نژندی و غم : ازو شادمانی ازویت غمست ازویت فزونی ازویت کمست.فردوسی. شد از شادمانی رخش ارغوان که تن را جوان دید و دولت جوان.فردوسی. به پیوند با او چرایی دژم کسی نسپرد شادمانی به غم.فردوسی. نژندی و هم شادمانی ز تست انوشه دلیری که راه تو جست.فردوسی. چو در دست جدایی بیش مانی ز وصلت بیش یابی شادمانی. (ویس و رامین). غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک. سعدی (بوستان). رفع غم دل نمی توان کرد الا به امید شادمانی.سعدی. که این منزل درد و جای غم است در این دامگه شادمانی کم است.حافظ. که را دیدی تو اندر جمله عالم که یکدم شادمانی یافت بی غم.شبستری. || ظاهراً فردوسی در این بیت بمعنای جشن و عید بکار برده است. (از یادداشت مؤلف): یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده میان کهان و مهان.فردوسی. - امثال: شادمانی زعفران دیر نپاید. (امثال و حکم). بس مدتی نماند تا غم شود پدید زان شادمانیی که بدل زعفران برد. عمادی شهریاری (از امثال و حکم).(ص نسبی) منسوب به شادمانه. رجوع به شادمانه شود.(اِخ) عبیداللََّه بن ابی احمد عاصم بن محمد الشادمانی الحنیفی، مکنی به ابوسعد از ابوالحسن علی بن الحسن الداودی و دیگران سماع حدیث کرد. ابوالقاسم هبةاللََّه بن عبدالوارث الشیرازی از وی حدیث شنید. بعد از سنهٔ ۴۸۰ هـ . ق. درگذشت. (از انساب سمعانی و لباب الانساب، ذیل شاذَمانی).
کلمات همقافیه با «شادمانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر