معنی شادخ
9 بازدید
[ دِ ] (ع ص) ریزهٔ نازک و تر و تازه. || کودک و جوان. (منتهی الارب). غلام شادخ؛ شاب. (اقرب الموارد). - امر شادخ؛ کار ناراست و مایل از توسط و اعتدال. (منتهی الارب). مائل عن القصد. (اقرب الموارد).[ دِ ] (اِخ) قریه ای است در چهار فرسخی بلخ و نسبت به آن شادیاخی است. (از انساب سمعانی). در فارسی نسبت به آن شادخی آمده است. رجوع به شادخی شود: ز تاج شاهان پر کن حصار شادخ را چو شاه شرق ز گنج ملوک قلعهٔ نای. فرخی (از فرهنگ جهانگیری).
کلمات همقافیه با «شادخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دخ» برای سرودن شعر