معنی شأم
8 بازدید
[ شَ ءْ مْ ] (ع مص) بدفالی آوردن کسی بر قوم خود و با «علی» نیز متعدی شود چون؛ شأم علی قومه و شئم علیهم (مجهول)؛ بدفال گردید بر قوم خود و بدفال گردید بر ایشان. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سربلند راه رفتن. (از اقرب الموارد).[ شَ ءْمْ ] (اِخ) نام کشوری است. (از صحاح اللغة). ملک شام و آن شهری است که در سمت چپ قبله قرار گرفته است. (از اقرب الموارد). رجوع به شام شود.
کلمات همقافیه با «شأم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «أم» برای سرودن شعر