معنی سیف
9 بازدید
[ سَ ] (ع مص) شمشیر زدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). بشمشیر کسی را زدن. (آنندراج): به آداب سیف و سنان مرتاض گشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || شکافته شدن. (از منتهی الارب): سافت یده؛ شکافته شد دست او و ریشه گرفت گرداگرد ناخن او. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || (اِ) شمشیر. ج، سیاف، سیوف. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (آنندراج): السیف و الرمح و النشاب و الوتر. (تاریخ بیهقی). - سیف دالق؛ شمشیر که در نیام نایستد. (مهذب الاسماء). - سیف ذرب؛ شمشیر بران. (مهذب الاسماء).[ سَ / سی ] (ع اِ) ماهی. (منتهی الارب). قسمی از ماهی. (ناظم الاطباء) (فهرست مخزن الادویه) (آنندراج). || موی دم اسب . (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویه) (آنندراج). || ساحل دریا و ساحل رودبار یا هر ساحل که باشد یا ساحل دریای عمان . (منتهی الارب) (آنندراج). ساحل دریا و ساحل رودبار و هر ساحل که باشد. (ناظم الاطباء). کنارهٔ دریا. (مهذب الاسماء): رکن جنوبی پارس به دریا است که بر حدود کرمان است و سرحد آن نواحی هزووسیف است بر ساحل دریا. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۱). - سیف الطویل؛ ساحل دریای بربر. و آنچه از آن متصل است نهایت دور از آب. (منتهی الارب). || آنچه بن شاخه های درخت چفسیده باشد مانند لیف و آن ردی تر از لیف است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سیف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر