معنی سکنه
8 بازدید
[ سَ کَ نَ ] (ع اِ) جِ ساکن. کسانی که در جایی ساکن شده و جای و مقام گزیده اند. (ناظم الاطباء). - سکنهٔ صحرا؛ درختان سبز و امثال آن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). - || مردمان صحرانشین. (ناظم الاطباء). - || آب. (ناظم الاطباء). - سکنهٔ عالم؛ همهٔ مخلوقات عالم. همهٔ مخلوقات. (شرفنامه منیری). عموم مخلوقات. (ناظم الاطباء). - سکنهٔ کانون اخگر؛ آتش. (ناظم الاطباء). || انگشت و زغال. (ناظم الاطباء). رجوع به همین کلمه شود.[ سَ کِ نَ ] (ع اِ) قرارگاه سر از گردن. (آنندراج) (منتهی الارب).[ سَ کِ نَ ] (ع اِ) جای باش. ج، سکنات. (منتهی الارب) (آنندراج). عالم دیگر: گر مختصر است عالم کون رای تو بدو نمی گراید بخرام که سکنهٔ دگر هست تا آن دگرت چگونه آید.انوری. در منزل دل غم تو می آید و بس در سکنهٔ جان غم تو می پاید و بس.انوری.[ سِ کَ نَ / نِ ] (اِ) مخفف اسکنه که برمهٔ نجاران است و به عربی بیرم گویند. (آنندراج) (رشیدی). مخفف اسکنه است و آن افزاری باشد درودگران را که بدان چوب سوراخ کنند و بشکنند و آن را به عربی بیرم خوانند. (برهان): که شکستی چو چوب را سکنه سر و روی حروفم از شکنه.سنایی.
کلمات همقافیه با «سکنه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر