معنی سکندر
7 بازدید
[ سِ کَ دَ ] (ص) سرنگون و معلق. (ناظم الاطباء). || (اِ) نوعی از بازی که کف دستها را بر زمین نهاده و پاها را بلند کرده راه روند. (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) دهی جزء دهستان پشت گدار بخش حومه شهرستان محلات، دارای ۳۰۰ تن سکنه است. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، بنشن، صیفی، انگور، سیب زمینی و بادام است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ سِ کَ دَ ] (اِخ) مخفف اسکندر. رجوع به اسکندر شود. - سکندرشکوه : سکندرشکوهی که در جمله ساز شکوه سکندر بدو گشت باز.نظامی. - سکندرصفات : هزار جان سکندرصفات خضرصفا نثار چشمهٔ حیوان جام او زیبد. خاقانی. - سکندرکش : سمندی نگویم سکندرفشی سمندرفشی نه سکندرکشی. - سکندرگوهر: دارای گیتی داوری خضر سکندر گوهری عادل تر از اسکندری کو خون دارا ریخته. خاقانی. - سکندرمحافل؛ پادشاهی که بارگاه وی مانند بارگاه سکندر است. (ناظم الاطباء). - سکندرمنش : خضر سکندرمنش چشمه رای قطب رصدبند مجسطی گشای.نظامی. - سکندرموکب : سکندرموکبی داراسواری ز دارا و سکندر یادگاری.نظامی. - سکندروار: دلم گرد لب لعلت سکندروار میگردد نگویی آخر ای مسکین فراز آب حیوان آی. سعدی.
کلمات همقافیه با «سکندر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر