معنی سپید کردن
7 بازدید
[ سَ / سِ کَ دَ ] (مص مرکب) پوست تنک روی میوه را کندن. و رجوع به سپیدکرده شود. || روشن کردن. - سپید کردن جامه؛ کنایه از شستن جامه. (آنندراج). - سپید کردن دندان؛ کنایه از تبسم نمودن. نرم خندیدن. (آنندراج): مرا از تب چه غم هر دم کبودیها نماید لب ترا از شادی این غم سپیدیها کند دندان. بدر چاچی (از آنندراج). - سپید کردن زبان؛ کنایه از اظهار عجز و فروتنی کردن. (آنندراج). - سپید کردن قماش؛ کنایه از شستن پارچه. (آنندراج). - سپید کردن لب؛ کنایه از تبسم کردن و نرم خندیدن. (آنندراج). - سپید کردن مژگان؛ کنایه از پیر و معمر شدن. (آنندراج). - سپیدکرده مو؛ کنایه از باتجربه و روزگار دیده.
کلمات همقافیه با «سپید کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر