معنی سپید شدن
6 بازدید
[ سَ / سِ شُ دَ ] (مص مرکب) رنگ سپید بر چیزی عارض شدن. برنگ سپید درآمدن. || کنایه از ظاهر شدن و آشکار گشتن. (برهان) (غیاث). کنایه از ظاهر و نمودار شدن. (آنندراج): سپید شد همه کس را که حال ابن یمین ز دست جور تو مانند خال توست سیاه. ابن یمین (از آنندراج). ماهرویان بس که در هر کوچه جولان میکنند ماه نتواند شدن صائب در اصفاهان سپید. صائب (از آنندراج). و رجوع به سفید شدن شود. - سپید شدن بخت؛ مسعود شدن بخت. (آنندراج). نیکبخت شدن : بخت سیه ز دیدن سبزان سپید شد در خاک هند عمر سیاهان دراز باد. درویش واله هروی (از آنندراج). - سپید شدن چشم؛ کنایه از نابینا شدن. - || کنایه از بیهوشی زیرا که در این حالت سیاهی چشم پنهان میشود. - || کنایه از سرخ رو شدن و جلوه نمودن. (آنندراج): چشم نرگس پیش چشمش کی تواند شد سپید چشم او هرچند بیمار است اما زرد نیست. طاهر غنی (از آنندراج). - سپید شدن خون؛ کنایه از بی مهری و سنگدلی. (آنندراج): خونم ز سردمهری آن شوخ شد سپید اکنون به این خوشم که بها نیست آب را. حکیم رکنای کاشی (از آنندراج). - سپید شدن دیده؛ سپید شدن چشم. کور شدن. نابینا شدن : چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرّم ز دیدار یوسف امید. سعدی (از آنندراج). رجوع به ترکیب سپید شدن چشم شود. - سپید شدن سر؛ کنایه از پیری و فرتوتی است. - سپید شدن موی؛ کنایه از پیر و فرتوت شدن.
کلمات همقافیه با «سپید شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر