معنی سپند

معنی سپند

7 بازدید
[ سِ پَ ] (اِ) مخفف اسپند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). تخمی باشد که بجهت چشم زخم سوزند. (برهان). سپند که اسپند گویند و دفع چشم بد را سوزند. (آنندراج). تخمی است که دفع نظر به سوختن آن مفید است. (غیاث). دانهٔ سوختنی. (شرفنامه). حرمل. (بحر الجواهر). و سوختن آن توأم با انفجارهای کوچکی است که در ادب منظوم ما به رقص سپند تشبیه شده است : چو علم خواهد گفتن سپند باید سوخت که بیم چشم بدان دور باد از آن کهتر. فرخی. هرکه در دل چون سپندان دانهٔ کین تو داشت زآن سپندان دانهٔ خود دید بر آتش سپند. سوزنی. همچو سپند پیش تو سوزم و رقص میکنم خود بفدا چنین شود مرد برای چون تویی. خاقانی. بر سر آتش غمت چو سپند با خروش و گداز می غلطم.خاقانی. از آن مجمر چو آتش گرم گشتند سپندش سوختند و درگذشتند.نظامی. چنان درمیرمید از دوست و دشمن که جادو از سپند و دیو از آهن.نظامی. آخر سپند باید بهر چنان جمالی دردا که هیچکس را این کار برنیاید.عطار. یا چهره بپوش یا بسوزان بر روی چو آتشت سپندی. سعدی (ترجیعات). آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند درد دل مستمند.سعدی (گلستان). خبر از خود ندارم چون سپند از بیقراریها نمی دانم کجا خیزم نمی دانم کجا افتم. صائب. جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو با دل قرار عشق ده و بیقرار شو.حزین. || (اِ مرکب) مخفف سه پند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سه نصیحت. (برهان). سه اندرز. (شرفنامه).
[ سِ پَ ] (اِخ) مخفف «اسپند» که کوهی بوده است در سیستان. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نام کوهی هم هست. (برهان). نام کوهی. (غیاث) (شرفنامه). نام کوهی بوده به سیستان و در آن حصاری محکم که رعد غماز و گروهی دزدان در آن راه زنی میکرده اند. (آنندراج) (انجمن آرا). نام کوهی است در سیستان. (فرهنگ ایران باستان ص ۷۹) (یشتها ج ۱ ص ۷۰): بخون نریمان میان را ببند برو تازیان تا بکوه سپند. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۲۳۳). تن خود بکوه سپند افکنی بن و بیخ آن بدرگان برکنی. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۲۳۴). یکی شهر بد پشت اسپندکوه بسی رهزنان گشته آنجا گروه.اسدی.

کلمات هم‌قافیه با «سپند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید