معنی سپرکش
4 بازدید
[ سِ پَ کَ / کِ ] (نف مرکب) سپردار. (ناظم الاطباء): روزی سخت باشکوه بود و حاجبی و چند سپاهدار و سپرکشان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۶). قریب سی سپر به زر و سیم دیلمان و سپرکشان در پیش او می کشیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۳). تیغها صیقل خورشید سپرکش گردند نیزه ها دامن گردون زره ور گیرند. سیدحسن غزنوی.
کلمات همقافیه با «سپرکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر