معنی سپرغم
7 بازدید
[ سِ پَ غَ ] (اِ) مخفف «اسپرغم» سپرهم اسپرم سپرم. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مطلق گلها و ریاحین را گویند عموماً و گلی که آن را ریحان خوانند خصوصاً. (برهان). ریحان است، و آن را اسپرغم و اسپرهم و شاه اسپرم نیز گویند. (انجمن آرا). اسم فارسی شاهفسرم. (تحفهٔ حکیم مؤمن). ریحان که آن را نازبو گویند و بهندی مروه نامند. (غیاث). ریحان و ضیمران و بادروج. (الفاظ الادویه). ریحان. (دهار) (ترجمان القرآن): یکایک سپرغم ز بن برکنند همان شاخ نار و بهی بشکنند.فردوسی. ز بس مناظره کآنجا زبان من کردی بر آن نکوی سپرغم بر آن خجسته نهال. فرخی. خورشید دلالت دارد بر طعامها و زُهره بر سپرغمها و عطارد بر حبوب. (التفهیم). هر آنگاه که آن محدث را بسوی گرگان فرستادی [ مسعود ] بهانه آوردی که در آنجا سپرغم، ترنج و... آورده می آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۹). همه سپرغمهای آن از زر و سیم ساخته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۳). گر تو چو سپرغم شوی ای پور بحکمت آنهات گزینند که بر ما امرااند.ناصرخسرو. دماغی کو ببوید آن سپرغمهای خوشبویت پس پشت افکند حال حدیث غم چو اسپرغم. کمال الدین اسماعیل (از آنندراج). عقل ز بسیارخوری کم شود دل چو سپرغم سپر غم شود.نظامی. سنبل و لاله سپرغم نیز هم با هزاران ناز و نخوت خورده ام.(مثنوی). رجوع به اسپرم، اسپرغم، اسپرهم، سپرهم شود.
کلمات همقافیه با «سپرغم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غم» برای سرودن شعر