معنی سپاهسالار
7 بازدید
[ سِ ] (اِ مرکب) صاحب الجیش. (دهار). سرلشکر. (شرفنامه). سپهبد. سالار و رئیس لشکر. سپهسالار. فرمانده سپاه : او مرا سپاه سالار نباید کرد و نه امیر که من دشمن اویم. (تاریخ سیستان). بونصر طیفور که سپاه سالار شاهنشاهان بود گفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۷). جمله گوش بمثالهای تاش فراش سپاهسالار دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۸). خلوتی کرد با سپاهسالار علی دایه و اعیان و حشم و رأی خواست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱). و سپاهسالاری بود که بمبارزی او را با هزار مرد برابر نهاده بودند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۲). و سرلشکر عرب سعد بود و سپاهسالارشان یکی بود نام او جریربن عبداللََّه البجلی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۲).
کلمات همقافیه با «سپاهسالار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر