معنی سپار
7 بازدید
[ سُ ] (اِ) هندی باستان «فالَه» (دستهٔ خیش) از ریشهٔ «فَل -سفَل» (باز کردن)، سریکلی «سپور» (خیش). گاوآهن که زمین شکافند. (لغت فرس ۱۳۷) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). آهن جفت را گویند و آن آهنی باشد سرتیز که زمین به آن شیار کنند. (برهان). آهنی باشد سرتیز که زمین بدان شیار کنند و آن را آهن جفت خوانند. (جهانگیری) (آنندراج): ترا گردن دربسته بِهْ به یوغ وگرنه نروی راست با سپار. لبیبی (از گنج بازیافته، دبیرسیاقی ص ۲۴). ای مردمی بصورت و جسم و بدن ستور بر گردن تو یوغ من است و سپار من . ناصرخسرو. ای بدو رخ بسان تازه بهار نکنی کار جز به بیل و سپار.مسعودسعد.[ سِ / سُ ] (اِ) مایحتاج و آلات و ادوات خانه باشد از هر نوعی. (برهان). اسباب خانه. (جهانگیری). آلت خانه. (اوبهی) (لغت فرس) (صحاح الفرس). اسباب و آلات و ادوات خانه. (آنندراج). کاچال. مبل. اثاث : بهانه جوید بر مال خویش و نعمت خویش کز آن مرا چه ذخیره ست و زین مرا چه سپار. فرخی. || از ریشهٔ «سپَر» بمعنی لگدمال کردن. «سپار بزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بعربی معصر». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). آن را چرخشت خوانند. (جهانگیری). بزبان ماوراءالنهر چرخشت بود و بتازی معصره گویند که انگور در آنجا فشارند. (آنندراج) (اوبهی). حوضی که در آن شیرهٔ انگور بفشارند و آن را بعربی معصر خوانند. (برهان). موضعی که در آن انگور افشارند. چرخی که از آن شیرهٔ انگور بگیرند. (رشیدی): از آن حان نور (کذا) لختی خون زرده سپرده زیر پای اندر سپارا.رودکی. پر است ساغر لاله ز بادهٔ صهبا ندیده رنج خرابه نخورده زخم سپار. شمس فخری (از آنندراج). || مطلق ظروف و اوانی را گویند عموماً و ظرفی که در آن انگور کرده از جایی بجایی برند خصوصاً، و به این معنی بضم اول هم آمده است. (برهان). || (نف مرخم) فاعل سپردن. (برهان). مراد اسم فاعل است. رجوع شود به سپاردن و سپردن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). - جان سپار: چه خوش باشد سری در پای یاران به اخلاص و ارادت جان سپاران. سعدی (بدایع). - ره سپار. - ستاره سپار: به پیش راه وی اندر پدید شد روزی هلال زورق و خور لنگر ستاره سپار.فرخی.
کلمات همقافیه با «سپار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر