معنی سبط

معنی واژه سبط

9 بازدید
[ سَ ] (ع مص) فروهشته گردیدن موی. (منتهی الارب). استرسال موی و آن ضد جعد است. (از اقرب الموارد). فرخال شدن موی. (تاج المصادر بیهقی). || گرفتار تب گردیدن (مجهولاً). (منتهی الارب). مبتلا شدن کس به سَباط یعنی تب. (از اقرب الموارد).
[ سَ ] (ع ص) موی فروهشته. نقیض مجعد. (منتهی الارب) (آنندراج): شعری سبط؛ موی شیو. (مهذب الاسماء). دراز. (منتهی الارب). طویل. ج، سِباط. (اقرب الموارد). موی فروهشته: و رجل سبطالشعر؛ مرد فروهشته موی. (منتهی الارب). نقیض جعد، گویند: شعر سبط؛ یعنی غیر جعد. (از اقرب الموارد). || باران بسیار، گویند: مطر سبط؛ ای غزیر. ج، سِباط. (از اقرب الموارد). فلان سبطالبنان و سبطالیدین؛ کنایه از کریم است و نقیض جعدالکف که کنایه از بخیل باشد. مرد سخی. (منتهی الارب). جوانمرد. (دهار). - سبطالعظام؛ در گفتهٔ امرؤالقیس: فجائت به سبط العظام کانما، بمعنی معتدل قامت و مستوی قوام است. (از اقرب الموارد). - غلام سبطالجسم؛ بمعنی نیکوقامت لطیف. (از اقرب الموارد). سبطالجسم؛ نیکوقامت. (منتهی الارب). - مطر سبط؛ باران ریزان. (منتهی الارب). || سپیدگندمه. (مهذب الاسماء).
[ سَ بَ ] (ع ص) تر و تازه از گیاه نصی و نبات آن مانند نبات ارزن و آن نیکو مرعا است و از بیخ آن غرواشهٔ بافندگان سازند.سَبَطة یکی. (منتهی الارب). || (اِ) هر درخت که بر یک اصل و بیخ و شاخه های بسیار داشته باشد. (منتهی الارب). رجوع به سبطة شود.
[ سِ ] (ع اِ) فرزندزاده خواه اولاد از پسر باشد خواه از دختر. (آنندراج) (غیاث). نواسه. (مهذب الاسماء) نبسه. نبیسه. پسر پسر. (زمخشری). نبیره. (دهار). فرزند فرزند. (ترجمان ترتیب عادل بن علی ص ۵۶). || گروه. (دهار). گروه از یهود. (منتهی الارب). ج، اسباط. فرزند یعقوب علیه السلام و سبط از بنی اسرائیل. (منتهی الارب). طایفه ای از فرزندان یعقوب علیه السلام. ج، اسباط. (آنندراج). یکی از دوازده فرزند یعقوب. (دهار). نسل هر یک از اولاد یعقوب بدین اسم نامیده میشد حتی نسل افرائیم و منسی هم به سبطین مسمی گشتند و یا اسباط عشره محسوب گردیدند (سفر اعداد ۲۶:۵۵) و اراضی مملکت موعوده بقدر سهم هر یک در میان اسباط اثناعشر تقسیم یافت و سبط لاوی برای خدمات هیکل تخصیص یافتند و باقی اسباط میبایست متحمل مخارج ایشان شوند. و همواره اسباط اثناعشر تا زمان رحلت سلیمان همدست و همداستان بودند، از آن پس اختلاف در میانهٔ ایشان پیدا شد، دو سبط که بن یامین یهودا باشند با رحبعام طرح یگانگی و بساط یکرنگی فراچیدند و مملکت یهودا خوانده شدند و ده سبط دیگر به یربعام پیوستند و آنها را مملکت اسرائیل گفتند و باز هر سبطی را کمافی السابق رئیسی که بر ایشان امارت داشت میبود (سفر اعداد ۱:۱۶ و اول تواریخ ایام ۲۷:۲۲)، لهذا هر سبطی فی نفسه مستقل و با سایر اسباط طریق مودت طراز داشت و غالباً هر سبطی علیحده می جنگید یا با سایر اسباط همدست گشته جنگ در می پیوست. (انجیل داود ۱:۳ و اول تواریخ ایام ۴:۴۲ و ۴۳ و ۵:۱۰ و ۱۷:۲۲) و تأسیس مملکت ناشی از خصومتی بود که فیمابین یهودا و افرائیم یافث (دوم سموئیل ۲:۴ -۹ و ۱۹:۴۱ -۴۳)، بدین واسطه قوم را پسند آمد که رحبعام را در شکیم بشهریاری مسح نمایند، پس چون اسباط عشره از یهودا کناره گرفتند بدین مضمون فریاد نمودند که «ای اسرائیل به چادرهای خود بروید». (قاموس کتاب مقدس): آمد و در سبط افکند او گداز تا بدانی کَامن در خوف است راز.(مثنوی).
[ سِ بِ ] (معرب، اِ) تعریبی از شود، سبزی معروف. (المعرب جوالیقی). شبث. (دزی ج ۱ ص ۶۲۵).
[ سِ ] (اِخ) ابن التعاویذی محمدبن عبیداللََّه ابوالفتح بن التعاویذی. رجوع به ابن تعاویذی شود.
[ سِ ] (اِخ) ابن الجوزی یوسف بن قیزاوغلی بن عبداللََّه ترکی حنبلی حنفی بغدادی ملقب به شمس الدین و مکنی به ابوالمظفر. عالمی مورخ و فقیهی واعظ بود و در زمرهٔ محدثان و حافظان نیز بشمار میرفت، محدث و حافظ خوش گفتار و نیکومحضر بود. نخست از مذهب حنبلی پیروی می کرد و از جد مادری خود ابن الجوزی عبدالرحمن بن علی مراتب علمی را فراگرفت. از سال ۶۰۰ هـ . ق. در حدود هیجده سالگی بسیاحت و جهانگردی آغازید تا بدمشق رفت و در حوزهٔ درس فقهی جمال الدین محمود حصیری حاضر گردید. مذهب حنفی را برگزید. او راست: ۱- تذکرهٔ خواص الامة فی ذکر خصایص الائمه یا تذکرة الخواص فی مناقب امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین (ع) که در تهران چاپ شده است. ۲ -مرآت الزمان فی تاریخ الاعیان که دربارهٔ تاریخ مصر و دارای چهل مجلد است. وی در سال ۶۴۴ هـ . ق. / ۱۲۵۷ م. و یا در سال ۶۵۴ هـ . ق. در دمشق وفات یافته و در جبل قاسیون مدفون گردید. رجوع به ریحانة الادب ج ۲ ص ۱۵۹ و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۱۱۸۳ شود.
[ سِ ] (اِخ) ابن حجر (۸۲۸ -۸۹۹ هـ . ق.)، ابن حجر یوسف بن شاهین کرکی ملقب به ابومحاسن جمال الدین سبط احمدبن حجر العسقلانی. مورخ، فقیه، استاد در ادب. او راست: رونق الالفاظ یا معجم الفاظ، جلد ثانی خطی از آن در دست است. (زرکلی ج ۳ ص ۱۱۸۰).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید