معنی سوگ
5 بازدید
(اِ) مصیبت. غم. ماتم. اندوه. (برهان) (جهانگیری). ماتم. (غیاث). غم و ماتم بخلاف سور. (آنندراج): زمانی برق پرخنده زمانی رعد پرناله چنان مادر ابر سوگ عروس سیزده ساله. رودکی. بخون پدر من جگرخسته ام کمر بر میان سوگ را بسته ام.فردوسی. بسوگ سیاوش همی جوشد آب کند چرخ نفرین بر افراسیاب.فردوسی. بسا جنگ جویا که نزد تو آمد سیه کرد در سوگ او جامه مادر.فرخی. در این سوگ بودند و غم یکسره که گرشاسب زد نعره ای از دره.اسدی. گردون ز مشک و زعفران سازد حنوط اختران بر سوگ آن دامن تران دَرَّد گریبان صبح را. خاقانی. ز شیرین یاد بی اندازه میکرد بدو سوگ برادر تازه میکرد.نظامی. دل پرخون در این هیئت بمانده ست فلک پشت دوتا در سوگ بنشست.عطار. ور ز رنج تن بود از درد سوک ریسمان بگسست و هم بشکست دوک. مولوی. رجوع به سوک شود.
کلمات همقافیه با «سوگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وگ» برای سرودن شعر