معنی سوط
6 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) تازیانه. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۶۰). تازیانه و آن جز مقرعه باشد که عصا است: ولکن اقتصر علی خمسین مقرعه و اعفیه من السیاط. (معجم الادباء ج ۱ ص ۹۱). آلاتی است که سوار بدان مرکوب را راند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۳۰). قمچی. شلاق. (یادداشت بخط مؤلف). تازیانه بدان جهت که گوشت را با خون آمیزد. (منتهی الارب). || نصیب. بهره. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بهره ای از عذاب و جز آن. (منتهی الارب). || سختی. (ناظم الاطباء). سختی. شدت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ساقهٔ گندنا که گل بروی آن است. ج، اسواط، سیاط. (ناظم الاطباء). || جای فراهم آمدن آب و فضله. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بقیه از چاه. || کار. یقال: و مایتعاطیان سوطاً و احداً؛ ای امراً و احداً. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گردی که از روزن پیدا آید در آفتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ سَ ] (ع مص) تازیانه زدن. (منتهی الارب) (آنندراج). به تازیانه زدن. (غیاث). || آمیختن چیزی به چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آمیختن. (المصادر زوزنی). || بمسوطة جنبانیدن آنچه در دیگ است تا بیامیزد. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سوط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وط» برای سرودن شعر