معنی سوزنده
6 بازدید
[ زَ دَ / دِ ] (نف) محرق و هر چیز که میسوزاند. (ناظم الاطباء): به آتش در شود گرچه چو خشم اوست سوزنده به دریا در شود ورچه چو جود اوست پهناور. ؟ (لغت فرس اسدی). ز ما قصری طلب کرده ست جایی کز آن سوزنده تر نبود هوایی.نظامی. دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت. خاقانی. ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد.سعدی. مرا به آتش سوزنده رحم می آید که زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد. صائب (از آنندراج). || آنکه آتش می افروزد و مشتعل میکند. (ناظم الاطباء). || در تداول، رنج دهنده. آزاردهنده.
کلمات همقافیه با «سوزنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر