معنی سوزان
7 بازدید
(نف) سوزنده. در حال سوختن. سوزاننده و ملتهب و با حرقت و سوزش. (ناظم الاطباء): ز سیمین فغی، من چو زرین کناغ ز تابان مهی من چو سوزان چراغ.منجیک. کامران باش و می لعل خور و دشمن را گو همی خور شب و روز آتش سوزان چو ظلیم. فرخی. هردو گریانیم و هر دو زرد و هر دو در گداز هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن. منوچهری. مر آتش سوزان را مر باد سبک را مر آب روان را و مر این خاک گران را. ناصرخسرو. بخارها که از نایافتن آب تولد کند... گرم تر و سوزان تر باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). در میان گریه ناگه آه کردم از جگر تا همه کویش بر آب و آتش سوزان گرفت. سوزنی. ایزد نخواست آنچه دلم خواست لاجرم هر لحظه آهی از دل سوزان برآورم.خاقانی. دل کنم مجمر سوزان و جگر عود سیاه دم آن مجمر سوزان بخراسان یابم.خاقانی. ز دیده آب حسرت برگشاده میان آتش سوزان فتاده.نظامی. آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند.سعدی. صبا بگو که چها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید.حافظ. || گرم و تابدار. (ناظم الاطباء). آتش مشتعل و شعله دار. (ناظم الاطباء). آفتاب سوزان.(اِخ) دهی است از دهستان حشمت آباد بخش دورود شهرستان بروجرد. دارای ۱۵۵ تن سکنه است. آب آن از رودخانه و چشمه. محصول آنجا غلات و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «سوزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر