معنی سوده
5 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) آنچه از سودن بهم رسد چون سودهٔ الماس و سودهٔ آهن و سودهٔ شنگرف و سودهٔ صندل. (آنندراج). هر چیز نرم و مسحوق مانند سودهٔ الماس و سودهٔ صندل. (ناظم الاطباء): بوقت رفتنش از سیم ساده باشد جای بگاه خفتنش از مشک سوده باشد گاه. رودکی. گرد راه و آفتاب معرکه نزدیک تو خوشتر از گرد عبیر سوده و ظل ظلیل. فرخی. چون آهن سوده که بود بر طبقی بر در زیر طبق مانده ز مغناطیس احجار. منوچهری. از نیاز ماست زر اینجا عزیز ورنه زر با سنگ سوده همسر است. ناصرخسرو. || نیک کهنه شده و فرسوده. (ناظم الاطباء). نیک کهنه شده. (شرفنامهٔ منیری): چنین تا برآید بر این هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال.فردوسی. کسی کو بود سودهٔ روزگار نیابد بهر کارش آموزگار.فردوسی. جبه ای از خز نداشت بر تن چندانک سوده و فرسوده گشت بر وی خلقان. ابوحنیفهٔ اسکافی. یکتاست ترا جان و جسمت اجزا هرگز نشود سوده چیز تنها.ناصرخسرو. لاغر و سست و پیر و فرسوده سم و دندان او همه سوده.مجد خوافی. || سائیده. (صحاح الفرس). سائیده شده و سحق شده. (ناظم الاطباء): اگر خواهی که بوی خوش بیابی بمشک سوده در باید رسیدن.ناصرخسرو. سود و زآن سوده شربتی برخاست سرد و شیرین که تشنه را بنواخت.نظامی. و چهار درمسنگ بورهٔ سوده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || کوفته. || حک شده و محوشده. || آغشته. (ناظم الاطباء).[ دِهْ ] (اِخ) دهی است از دهستان بوزی بخش شادگان شهرستان خرمشهر. دارای ۷۴۶ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ جراحی. محصول آنجا غلات، خرما. شغل اهالی زراعت، غرس نخل و گله داری و صنایع دستی عبا و حصیر بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «سوده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر