معنی سودانی
12 بازدید
(ع اِ) شوذنیق. معرب سودنیق، نوعی گنجشگ. (فرهنگ فارسی معین): عطارد دلالت کند بر کبوتر و سار... و مرغ آبی و سودانی. (التفهیم). رجوع به سودانیات و سودانیة شود. || سودانیة. زرزور. (فرهنگ فارسی معین) (از ابن البیطار). || حبشی و سیاه. (آنندراج). || (ص نسبی) منسوب بسودان. اهل سودان. از مردم سودان. (فرهنگ فارسی معین).(اِخ) جمهوریی است شامل بخشی از آفریقای غربی فرانسه بوسعت ۱۲۰۴۰۰۰ کیلومتر مربع و جمعیت آن ۳۳۰۰۰۰۰ تن پایتخت آن «باماکو» و شهرهای مهم آن «کایس» تومبوکتو سیکاسو و «سگو» است. کشور مذکور شامل بخشی از صحرا در شمال و دره های فوقانی سنگال و نیجریه در جنوب میباشد. بومیان بیشتر مشغول زراعت ارزن، ذرت و برنج هستند و آبیاری بوسیلهٔ سدهایی که در شعب رود نیجریه بسته اند صورت میگیرد. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «سودانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر