معنی سوارکار
4 بازدید
[ سَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) مرد دانا بشیوه های سواری. مجرب در سواری. ماهر در سواری اسب و فنون آن. (یادداشت بخط مؤلف). آنکه در فن سواری ماهر باشد و آنرا در عرف حال چابک سوار گویند و بتازی رائض خوانند. (آنندراج). اسوار. سوارکار نیکو. (منتهی الارب). فارس : همیشه دیده بخوبان گلعذارم من سمند عمر بتان را سوارکارم من. محمد سعید اشرف (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سوارکار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر