معنی سواره
6 بازدید
[ سَ رَ / رِ ] (ص، ق) مقابل پیاده به معنی سوار: لازم باد بر من زیارت خانهٔ خدا که میان مکه است سی بار پیاده نه سواره. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۹). چو پیش عاقلان جانت پیاده ست نداری شرم از این رفتن سواره.ناصرخسرو. بر اسب توبه سواره شوم مبارزوار بس است رحمت ایزد فراخ میدانم.سوزنی. عامی متعبد پیاده رفته [ است ] و عالم متهاون سوار خفته. (گلستان چ یوسفی ص ۱۸۴). همت بلنددار که با همت بلند هر جا روی به توسن گردون سواره ای. صائب. چون طفل نی سواره بمیدان روزگار در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم.؟ || بیماری که زود به هلاکت انجامد. مرض حاد. مزمن. سل سواره. (یادداشت بخط مؤلف). - امثال: سواره از پیاده خبر ندارد. - یکسواره؛ یکه و تنها: مهر پیوسته یکسواره بود ماه باشد که به استاره بود.سنایی. شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یکسواره برون شدی به شکار.نظامی. - بخت سواره؛ خدا بختی سواره نصیب این دختر کند.[ سَ رِ ] (اِخ) دهی است از دهستان چرام بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان. دارای ۱۸۰ تن سکنه. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، پشم و لبنیات. شغل اهالی زراعت و حشم داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «سواره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر