معنی سندی
6 بازدید
[ سِ ] (ص نسبی) منسوب به سند که از بلاد هند میباشد. (الانساب سمعانی). منسوب به سند ناحیتی از هندوستان قدیم که امروز داخل کشور پاکستان است : از پارسی و تازی و از هندو و از ترک وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر. ناصرخسرو. به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت و فرّ او ز ترک و رومی و هندی و سندی، گیلی و دیلم. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۲۶۹).[ ] (اِ) اسم هندی نخل بری و بی ثمر است که تنهٔ آنرا بریده ظرفی بجای آن نصب بنمایند و بمرور یک شبانه روز در آن رطوبت جمع کرده پس برداشته بیاشامند، شیرین طعم و اگر یک دو روزه بماند و کف بکند مسکر میشود و از مطلق آن مراد نزد اهل هند آن رطوبت مجتمع مسکر است. (فهرست مخزن الادویه). شرابی است که از درخت نارجیل بهم میرسد. (از تحفهٔ حکیم مؤمن).[ سِ ] (اِخ) گاهی سند گویند و از آن کشاجم را خواهند. و حال آنکه کشاجم شاعر و ادیب و کاتب معروف پسر سندی بن شاهک صاحب الحرس است.[ سِ ] (اِخ) ابن شاهک داروغه بغداد که دخیل در شهادت موسی بن جعفر علیه السلام است. و سندی بن شاهک وی را زهر داد. رجوع به حبیب السیر، تاریخ اسلام ص ۹۳، ۱۹۴، ابن الندیم، البیان و التبیین ج ۲ صص ۲۶۱ -۲۶۲ و ج ۳ ص ۸۰، ۲۱۸ و عقدالفرید، الوزراء و الکتاب ص ۱۲۹ شود.[ سِ ] (اِخ) ابن صدقهٔ کاتب به عربی شعر گفته و دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).[ سِ ] (اِخ) ابن علی وراق دکان او در طاق زبل (ظاهراً به بغداد؟) و وراق اسحاق ارجانی بن ابراهیم موصلی بوده و گویند که کتاب اغانی کبیر را او کرده و نسبت او را به اسحاق داده است. (از ابن الندیم). رجوع به الاوراق صولی ص ۲۲۹ و ۲۳۱ شود.[ سَ نْ نِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدالهادی تتوی (مدنی) ابوالحسن، نورالدین سندی. فقیه حنفی. عالم در حدیث و تفسیر و عربی. اصل وی از سند و محل تولدش نیز در همین محل است و بمدینه تا زمان وفات مسکن گزید و بسال ۱۱۳۸ هـ . ق. درگذشت. او راست: حاشیه بر سنن ابن ماجه. شرح سنن ادبی داود. حاشیه بر صحیح بخاری. حاشیه بر مسند امام احمد. حاشیه بر سنن کبیرهٔ غسانی. حاشیه بر بیضاوی. و غیر ذلک. (اعلام زرکلی ج ۳ ص ۹۳۸). رجوع به معجم المطبوعات شود.
کلمات همقافیه با «سندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر