معنی سندل
6 بازدید
[ سَ دَ ] (اِ) به یونانی «سندلیا»، لاتینی «سندلیوم»، فرانسوی «سندل»، انگلیسی «سندل»، معرب آن سندل است و در زبان کنونی نیز سندل گویند. سندلک. سندل کفش باشد و سندلک نیز گویندش. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). کفش. پای افزار. (برهان). کفش. (آنندراج). بطیط (قسمی موزه): گرفتم که جایی رسیدی ز مال که زرین کنی سندل و چاچله .عنصری. ترا جوانی و جلدی گلیم و سندل بود کنونت سوخت گلیم و دریده شد سندل. ناصرخسرو. رجوع به سندلک شود. || نام درختی است بقدر درخت گردکان و شاخهای آن افتاده بر زمین و ثمر آن در خوشه مانند حبةالخضراء و برگ آن شبیه ببرگ گردو نرم و نازک و منبت آن اکثر بلاد هند و سواحل مرکن و فرنگ است سپید و زرد و سرخ می باشد و بهندی آنرا چندن گویند. صندل معرب آن است و مفرح و مقوی دل و رافع صداع است و مزاج آن سرد و خشک است و به عربی آنرا کوت گویند. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): بسبب آنک عطر و حلیب از کافور و عود و سندل و مانند آن دخل بودی. (از فارسنامه ابن البلخی ص ۱۳۶). رجوع به صندل شود. || کشتی کوچک که آنرا در کنار دریا پر از آب شیرین و اسباب و مایحتاج کشتی کرده بکشتی بزرگ برند. (از غیاث) (برهان). کشتی کوچک که بار در آن ریخته بکشتی بزرگ رسانند. (آنندراج) (انجمن آرا). قایق که در کشتی گذارند و هنگام حاجت به آب افکنند. طرادة.[ سَ دَ ] (اِخ) شهری به هند. صندل.
کلمات همقافیه با «سندل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر