معنی سنبلة
7 بازدید
[ سُمْ بُ لَ ] (ع اِ) یک خوشهٔ گندم و جو و مثل آن. ج، سنابل. (آنندراج). واحد سنبل یک خوشه (جو و گندم و غیره). ج، سنبلات، سنابل. (فرهنگ فارسی معین). خوشه. ج، سنابل. (منتهی الارب): کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او هنوز سنبله باشد که رفت در میزان. سعدی (دیوان چ مصفا ص ۷۲۴). || گونه ای که از آرایش گل است که گلهای فرعی بدون دم گل بمحور اصلی گل متصل باشد. سنبلچه سنبلک. (فرهنگ فارسی معین). - سنبلهٔ آبی؛ لسان البحر. (فرهنگ فارسی معین). - سنبلهٔ پائیز؛ گل حضرتی. (فرهنگ فارسی معین).[ سَمْ بَ لَ ] (ع اِ) درخت عضاة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). درخت خارداری که عضاة نیز گویند. (ناظم الاطباء).[ سَمْ بَ لَ ] (ع مص) خوشه برآوردن کشت. (ناظم الاطباء). از پس یا از پیش کشیدن جامه را. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سنبلة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لة» برای سرودن شعر