معنی سنباده
8 بازدید
[ سُمْ دَ / دِ ] (اِ) سنگی است که بدان کارد و شمشیر و امثال آن تیز کنند و نگین را با آن بتراشند و جلا دهند و در دواها نیز بکار برند. گویند: معدن آن سنگ در جزائر دریای چین است و معرب آن سنباذج است. (برهان) (آنندراج) (الفاظ الادویه). و مأخذ این لغت همان سنبیدن یعنی سوراخ کردن است. (آنندراج). سمباده، سنبادج معرب آن است. (فرهنگ فارسی معین): و از او [ ناحیت قامرون بهندوستان ] سنباده و عود تر خیزد. (حدود العالم). باده ای دید بدان جام درافتاده که بن جام همی سفت چو سنباده. منوچهری. در آن که بسی کان سنباده بود هم الماس و یاقوت بیجاده بود.اسدی. || سیلیکات. || آلومینیومی است برنگهای خاکستری، سرخ یا سیاه و بسیار سخت که برای صیقلی کردن و جلا بخشیدن بفلزات بکارمیرود. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «سنباده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر