معنی سمو
6 بازدید
[ سَ ] (اِ) ترهٔ دشتی و آن سبزی باشد که طعام خورند. (برهان) (آنندراج) (اوبهی) (فرهنگ رشیدی): تا سمو سر برآورید از دشت گشت زنگارگون همه لب کشت.رودکی. هر یکی کاردی ز خان برداشت تا برند از سمو طعامک چاشت.رودکی.[ سُ مُ وو ] (ع مص) بلندی و بلند شدن. (آنندراج) (مجمل اللغة). بلند گردیدن. (منتهی الارب). بلند شدن. (المصادر زوزنی) (دهار) (تاج المصادربیهقی): به ارتفاع درجت و سمور تبت اختصاص یافتند. (جهانگشای جوینی).[ سَ ] (ص) بلند. (غیاث) (آنندراج).[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومهٔ شهرستان بیرجند. دارای ۱۰۳ تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، میوه جات. شغل اهالی زراعت و کرباس بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سمو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر