معنی سمج
7 بازدید
[ سَ ] (ع ص، اِ) شیر چرب مزه برگشته. (آنندراج) (منتهی الارب).[ سَ مِ ] (ع ص) زشت. (منتهی الارب) (آنندراج). بد. ناخوش. زشت. (غیاث): که از حرکات و افعال سمج پدرم لشکر مغول قصد این ملک دارند. (جهانگشای جوینی). || بدمزه. (غیاث). ناشیرین. (مهذب الاسماء).[ سُ ] (اِ) جایی را گویند در زیرزمین یا در کوه بجهت درویشان و فقیران یا گوسفندان بکنند. (برهان). نقب و حفره بزیر زمین اندرکنده. (لغت فرس اسدی): شو بدان کنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجیست بیرون شو بدوی.رودکی. فرمود تا آن سمج بخشت و گل استوار کرد. (تاریخ بیهقی). هیچ پنهان خانه آن زن را نبود سمج و دهلیز و ره بالا نبود.مولوی. || زندان را نیز گویند. با جیم فارسی و به فتح هم بنظر آمده. (برهان). سردابه بزیر زمین که زندان دزدان باشد. (آنندراج). زندان که در بالای کوه برای محبوسین سازند. (آنندراج): زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام گشت پشتم چون پشت پارسا. مسعودسعد. از زمین برترم و نیست هوا سمج مرا پس مرا جای بدینسان نه زمین و نه هواست. مسعودسعد. || هر مجرای زیرزمینی. || کان. معدن. || مجرای فاضل آب. (ناظم الاطباء).[ سِ مِ ] (از ع، ص) مصر. مبرم. مصدع. متعب. آنکه هرچه بدو جواب منفی گویند بازآید. آنکه او را هر قدر رانند بازآید. (یادداشت بخط مؤلف). مصر. اصرارکننده. (ناظم الاطباء): من آن گدا سمج مبرم کنایه نفهمم گرم برانی از این در درآیم از در دیگر.؟ || بی شرم. || معیوب. رسوا. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سمج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مج» برای سرودن شعر