معنی سلمی
6 بازدید
[ سَ ما / می ] (ع اِ) گیاهی است. (منتهی الارب).[ سَ ما ] (اِخ) از عرایس عرب. زنی معشوقه در عرب و مجازاً، هر معشوق را گویند. (غیاث): گشاده رایت منصور او در قنوج شکسته هیبت شمشیر او دل سلمی.ابوالفرج. سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را مگر بحیله ببینم جمال سلمی را. ظهیر فاریابی. گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش.حافظ.[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان قیس آباد بخش خوسف شهرستان بیرجند. دارای ۱۳۶ تن سکنه. آب آن از چاه. محصول آنجا غلات، لبنیات. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ سُ لَ ] (اِخ) ابوولید اشجع بن عمرو سلمی از طایفهٔ بنی سلیم. شاعر فحل و معاصر بشاربن برد بود. در یمامة بدنیا آمد و در بصره نشو و نما یافت، برامکه را مدح کرده و رشید از ذوق وی بشگفت آمده است. تا بعد از فوت رشید (۱۹۳ هـ . ق.) در حیات بود و او را ثنا گفته است. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۸).[ سُ لَ ] (اِخ) محمدبن حسین بن محمدبن موسی ازدی، ملقب به ابوعبدالرحمن از علمای متصوفه است. (۳۳۰ تا ۴۱۲ هـ . ق.). او راست: حقایق التفسیر که مختصری است دربارهٔ طریقهٔ تصوف و کتاب طبقات الصوفیه، اصل این کتاب از میان رفته است، اما خواجه عبداللََّه انصاری مضامین آنرا در هرات بهنگام وعظ املاء کرده است و این اخیر بنام طبقات انصاری معروف است و در افغانستان بطبع رسیده. رجوع به فرهنگ فارسی معین و اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۸۹ شود.
کلمات همقافیه با «سلمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر