معنی سلق
8 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) نشان ریش پشت ستور که نیکو شده باشد و جای آن سپید مانده. || نشان تنگ در پهلوی شتر. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نشان پای و سم در زمین. (منتهی الارب) (آنندراج). || چغندر. (ناظم الاطباء). || (ع مص) کسی را ستان بازاوگندن و بانگ کردن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). نیزه زدن و ستان افکندن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ستان افکندن. (آنندراج). || گستردن. (منتهی الارب) (آنندراج). گستردن و ستان افکنده گائیدن. (ناظم الاطباء). || پوست برکندن بتازیانه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نشان پای گذاشتن بر زمین. || باز کردن گوشت از استخوان. || سوختن سرما گیاه را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || روغن دادن توشه دان را. (منتهی الارب) (آنندراج). روغن مالیدن توشه دان را. (ناظم الاطباء). || جوش دادن و بآتش نیم پخته کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || داخل کردن چوب را در گوشهٔ کوزه و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). داخل کردن چوب را در دستهٔ کوزه. (ناظم الاطباء). || زبان آوری کردن. (دهار) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ۵۹). سخن سخت گفتن و آزردن کسی را بزبان. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بزفان آزردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی) (المصادر بیهقی). سخن سخت گفتن و بزبان آزردن. (منتهی الارب) (آنندراج). || خایه کواژه کردن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || گوشهٔ جوال درهم اوگندن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || دویدن و بانگ زدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || قطران مالیدن بدن شتر را. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سُ لُ ] (اِ) کیسهٔ بزرگ چرمینی را گویند که اصناف و اجلاف برمیان بندند. (برهان). خریطهٔ بزرگ چرمین. (ناظم الاطباء): خلیلدان چو درآید بنطق با چمته سلق ز تسمه زند بند بر زبان نصیح. نظام قاری (دیوان ص ۵۴). خانه های سلق خراب مباد کانچه دارم ز یمن دولت اوست. نظام قاری (دیوان ص ۵۲). ای سلق اهل درم از تو ندارند گریز مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست. نظام قاری (دیوان ص ۴۱). سربند شلوار افراشتن وزو چشم بند سلق داشتن. نظام قاری (دیوان ص ۱۹۳). || در تداول عوام جمع سلیقه است: سلق سلق است.[ سِ ] (ع اِ) چغندر که ترکاری است معروف مشابه بشلغم. (غیاث) (آنندراج). چغندر. (دهار). صاحب اختیارات میگوید که آن دو نوع است یک نوع آن است که به پارسی هم آن را سلق میگویند و نوع دیگر آنکه به فارسی چغندر خوانند. گویند اگر آب برگ آن را بر شراب ریزند سرکه شود و اگر بر سرکه ریزند شراب گردد. (برهان). چکندر و آن مایه جلا و محلل و ملین و مفتح و نافع برای مفاصل و نقرس است و چون شیرهٔ آن را بر خمیر بریزند پس از دو ساعت سرکه شود و چون بر سرکه بریزند پس از چهار ساعت خمیر گردد و شیرهٔ ریشهٔ آن را ببینی کشند و آن برای درد دندان و گوش و شقیقه لازم است. (منتهی الارب). || گرگ نر. (آنندراج) (مهذب الاسماء). || آب راهه. (منتهی الارب) (آنندراج). - سلق البر؛ گیاهی است. - سلق الماء؛ گیاهی است. (ناظم الاطباء).[ سِ لَ ] (ع اِ) آنچه از درخت فروریزد. || گیاه شبرق خشک. || شهد که در طول خانهٔ مگس است. طرف راه. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر