معنی سلطانی
6 بازدید
[ سُ ] (ص نسبی) منسوب به سلطان : ز تو داد نایافته کس ندانم ز سلطانی و شهری و روستایی. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۹۵). اسبان بمرغزار فرستادند و اشتران سلطانی. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۲). دیگر روز سوی خراسان رفت با چهار سوار سلطانی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۸). تو بر تخت سلطانی خویش باش باخلاق پاکیزه درویش باش.سعدی. - دیوار سلطانی؛ دیوار بلند: کردم از پیش تو سلطانی دیواری برزدم بر سر دیوار تو هر خاری.منوچهری. || (حامص) سلطان بودن. سلطنت. عمل سلطان : زان روز که جز خدای سبحان را برکس نرود ز خلق سلطانی.ناصرخسرو. تندرستی و رای سلطانی است از دو تن پرس و شرح آن بشنو.خاقانی. خواجه برزد علم بسلطانی رست از آن بند و بنده فرمانی.نظامی. نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی.سعدی. جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم. حافظ. || غلبه و اقتدار و چیرگی داشتن : او را گمان افتاد که فصد کردن و دارو خوردن او را سود نمیدارد و اگر علاج کند یا نکند این درد مدتی سلطانی خویش میراند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || (اِ) سکهٔ طلا. (ناظم الاطباء). || قلمرو سلطنت. (ناظم الاطباء). || (ص نسبی، اِ) نام قسمی انگور است. (یادداشت مؤلف). || نوعی از پارچهٔ ابریشمی که متقالی و بیرم نیز گویند. (از دیوان البسهٔ نظام قاری). قسمی از پارچهٔ عریض. (ناظم الاطباء): به بیرم که سلطانی او راست نام بدادند دستارهای تمام.نظام قاری. || قسمی از هلو. (ناظم الاطباء).[ سُ ] (اِخ) تیره ای از شعبهٔ الیاس از تقسیمات دشمن زیاری ایلات کهکیلویهٔ فارس. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۸۹).[ سُ ] (اِخ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، دارای ۱۲۰۸ تن سکنه و آب آن از قنات است. محصول آن غلات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سلطانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر