معنی سلطاندل
6 بازدید
[ سُ دِ ] (ص مرکب) آنکه دل سلطان دارد. بادل. شجاع : سلطاندل و خلیفه همم خوانمش از آنک سلطان پدر نوشت و خلیفه برادرش. خاقانی. سلطاندلان بعرش براهیم بنده وار از بهر آبدست سران قد خمیده اند.خاقانی.
کلمات همقافیه با «سلطاندل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر