معنی سلامت
6 بازدید
[ سَ مَ ] (ع مص، اِمص) بی گزند شدن. بی عیب شدن. (آنندراج) (غیاث اللغات): چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار که سَر خواهی سلامت سِرّ نگهدار.جامی. || عافیت. تندرستی. (فرهنگ فارسی معین): می اندیشم که از تو باشد حدیث امیر برادر ابواحمد ادام اللََّه سلامته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۳). دیگر روز آن لشکر و خزائن و غلامان و سرائر برداشت و لطایف الحیل بکار آورد تا بسلامت بخوارزم بازبرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۵). او گفت: چون این لشکر بزرگ باز رسند بسلامت من خواستم که بدرگاه عالی آیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۹). یارب هزار سال ملک را بقا دهی در عز و در سلامت و در یمن و در یسار. منوچهری. و بسیار مالهای دیگر بذل کرد تا مردم سلامت یافتند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۳). کیست که... صحبت سلطان اختیار کند و بسلامت بجهد. (کلیله و دمنه). با بلاها بساز و تن در ده کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی.خاقانی. هزار کوه و بیابان برید خاقانی سلامتش بسلامت بخانه بازآورد.خاقانی. گو در ایام سلامت بجوانمردی کوش. سعدی. به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند. سعدی (گلستان چ یوسفی ص ۹۳). به دریا در منافع بیشمار است اگر خواهی سلامت برکنار است.سعدی. دل و دینم شد و دلبر بسلامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست. سعدی. چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار که سر خواهی سلامت سرنگهدار.جامی. || امنیت. (فرهنگ فارسی معین): اگر در ضمان بسلامت بدرگاه عالی رسید مشاهدهٔ حال بوده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۲۷). مکان نعیم است و جای سلامت چنین گفت یزدان فروخوان ز فرمان. ناصرخسرو. || نجات. رستگاری. || آرامش. صلح. (فرهنگ فارسی معین). || خلوص. صداقت : از روی سلامت نیت و استقامت عزیمت و استمرار هواداری در این باب. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۶). جستم میان خلق سلامت نیافتم ور بوی بردمی بکران چون نشستمی. خاقانی (دیوان ص ۸۵۶). وز آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند. (گلستان سعدی). || سلامت در علم عروض بقاء جز است بر حالت اصلیه. (تعریفات جرجانی) (کشاف اصطلاحات الفنون). || خوشی. شادی : همی بروی تو ماند بهار دیبا روی همی سلامت روی تو و بقای بهار.فرخی. || رهایی یافتن. (آنندراج) (غیاث). رهایی یافتن. نجات یافتن. (فرهنگ فارسی معین). || خلاص از بیماری. شفا. (فرهنگ فارسی معین): چو برگردد مزاج از استقامت بدشواری بدست آید سلامت.نظامی. - اهل سلامت؛ متقی. پرهیزکار: من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طرهٔ هندوی تو بود.حافظ.
کلمات همقافیه با «سلامت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر