معنی سلار
7 بازدید
[ سَ لْ لا ] (اِ) سالار. سردار. (از فرهنگ فارسی معین): نقیب سلار اصفهبد نسختی نامها و ملوک نبشته بر او عرض کردی. (تاریخ طبرستان). برخاستی با خوابگاه شدی و دست به آب و گلاب بشستی تا نقیب سلار به حضرت مراجعت کردی. (تاریخ طبرستان). سلاربن عبدالعزیز الدیلمی ابویعلی. (نقض الفضایح ص ۱۸۰). و رجوع به سالار شود.
کلمات همقافیه با «سلار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر