معنی سل

معنی سل

8 بازدید
[ سَ ] (اِ) چیزی باشد که از چوب و فلاشه درهم بندند و با آن از آب گذرند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || شش و ریه. (ناظم الاطباء). شش را نیز گفته اند که عربان ریه گویند. (برهان). || کشتی که به عربی سفینه خوانند. (برهان) (آنندراج). کشتی. (ناظم الاطباء): زهی بزم عیش ترا زهره مطرب زهی بحر جاه ترا آسمان سل. سراج الدین قمری (از آنندراج). || داغ ولی به معنی داغ مطلق نیست بلکه بخصوص داغ شریان است که صدغ است که درد شقیقه است و خیالات و منبع نزول آب را مانع است. (رشیدی) (آنندراج): سل کرد بدست چابکی زود هر مجری کآب تیره را بود.خاقانی. || سرود و نغمه. (ناظم الاطباء).
[ سَ ل ل ] (ع مص) روغن کشیدن از سکه و گرم کردن آن. || برکشیدن خاران را. || شپلیدن کنجد. || زدن و تازیانه زدن. || زود نقد کردن. || گرفتن چیزی را. || کندن چیزی را. || به آرامی بیرون آوردن چیزی را. || ریخته شدن دندانها. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || خار خرما دور کردن یا عام است. (منتهی الارب). خار دور کردن و خار خرما دور کردن. (ناظم الاطباء).
[ سَ ل ل ] (ع ص) مرد دندان ریخته. رجل سل. || (اِ) خنوری که در وی طعام و جز آن نهند. ج، سلال. || (مص) برکشیدن شمشیر از غلاف. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج). برکشیدن شمشیر و جز آن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). کشیدن شمشیر. (دهار). || باصطلاح اطباء بریدن رگ را گویند. (آنندراج).
[ سِ ] (اِ) سلاحی مر هندوان را مانند زوبین. (ناظم الاطباء). نام یکی از اسلحهٔ هندوان باشد و زوبین همان است. (برهان). || نام مرضی است. (برهان). بیماری و قرحه ای که بیشتر در شش پدید آید و کم کم آنرا فاسد کرده و ناپدیدش کند. (از ناظم الاطباء). از عربی سِلّ : همی بگداخت برف اندر بیابان تو گفتی باشدش بیماری سل.منوچهری. بی خدمت تو خود نتوانم سه روز بود کین هجر جانگدازتر آمد مرا ز سل.سوزنی. سده و دیدان و استسقاء و سل کسرو ذات الصدر و لاغ و درد دل. (مثنوی). رجوع به مادهٔ بعد شود. || کاهش. (دهار) (مهذب الاسماء).
[ سُ ل ل / سِ ل ل ] (ع اِ) قرحه ای که در شش حادث میشود پس ذات الریه یا ذات الجنب یا بعد زکام و نزله یا بعد سرفه کهنه و آن را تب و قی لازم است. (منتهی الارب) (آنندراج). قرحه ای که در شش حادث شود، تب دق. (ناظم الاطباء): دلم تنوره و عشق آتش و فراغ تو داغ جگر معلق بریان و سل بوده کباب.طیان. رجوع به سل شود.
[ سُ ] (فرانسوی، اِ) یکی از مواضع اجسام کلوئیدی «سل» است و آن حالتی است که ذرات کلوئیدی کاملاً در مایع حلال پراکنده شده و ظاهراً بصورت محلول اجسام بلوری درآمده و مسیل ها بواسطهٔ ذرات مایع حلال کاملاً از یکدیگر جدا شده باشند. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ۱۲).

کلمات هم‌قافیه با «سل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید