معنی سفجه
7 بازدید
[ سَ جَ / جِ ] (اِ) خربزهٔ خام بود و بعضی سبز و کاله خوانند. (صحاح الفرس): چون سیم سفجه شاخ درختان جویبار چون زر خفجه برگ درختان بوستان. معزی. در پالیز تفحص کردم سفجه مژنگی یافتم زود بحضرت ایشان بمسکنت و نیاز بردم. (از انیس الطالبین ص ۴۸).
کلمات همقافیه با «سفجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر