معنی سعد
7 بازدید
[ سَ ] (ع ص) در عربی نقیض نحس باشد. (برهان) (مهذب الاسماء). نیک. (غیاث) (آنندراج): دولت سعدش ببوسد هر زمانی آستین طایر میمونش باشد هر زمانی خواستار. منوچهری. بچشم بخت روی ملک بنگر بدست سعد پای نحس بشکن.منوچهری. نیک را بد دارد و بد را نکو از بهر آنک بر ستارهٔ سعد و نحس اندر فلک مسمار نیست. ناصرخسرو. بسعد زهره و نحس زحل نگر که که داد بدان یکی سعدی و بدین دگر نحسی. ناصرخسرو. بسعد و نحس که این آید آن دگر برود گذشت مدتی و خاطرم گرانبار است. خاقانی. رویش طغرای سعد رأیش خضرای فتح اینت مبارک همای آنت همایون فلک. خاقانی. همچو آب نیل آمد این بلا سعد را آبست و خون بر اشقیا.(مثنوی). || ستارهٔ سعد: هر قبهٔ خضرا همه بر امر تو گردد هر سعد که جاریست براین گنبد خضرا. مسعودسعد. || (مص) همایون شدن. (تاج المصادر بیهقی). نیکبختی. (آنندراج) (غیاث) (منتهی الارب). میمون و مبارک شدن. (منتهی الارب). || نیک بخت کردن. (تاج المصادر بیهقی). نیکبخت گردانیدن. (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). || (اِخ) منزل بیست و دوم قمر است و آن دو ستاره است بر هر دو سرون جدی و یک ستارهٔ دیگر است نزد آن هر دو ستارهٔ مذکور را که آن را شاةسعد گویند به معنی گوسپند او که این سعد گویا آن گوسپند را ذبح میکنند و به همین جهت آن را سعد ذابح گویند. (آنندراج) (غیاث): به تثلیثی کجا سعد فلک راست بتربیع صلیب باد پروا.خاقانی. - سعد اخبیه؛ سه ستاره است بر شکل یکپایه. (منتهی الارب). رجوع به همین کلمه شود. - سعد البارع؛ از منازل قمر نیستند و خود دو کوکب اند و میان هردو مقدار یک ذراع بنظر می آید. (منتهی الارب). - سعد البهائم؛ سعد بهائم، از منازل قمر نیستند و خود دو کوکب اند و میان هردو فاصله مقدار یک ذراع بنظر می آید. (منتهی الارب). رجوع بهمین کلمه شود. - سعد الذابح؛ سعد ذابح، از منازل قمر است. (منتهی الارب). رجوع به سعد ذابح شود. - سعد السعود؛ سعد سعود، از منازل قمر. (منتهی الارب). رجوع به سعد سعود شود. - سعد الملک؛ از منازل قمر نیستند و خود دو کوکب اند و میان هردو فاصله مقدار یک ذراع بنظر می آید. (منتهی الارب). - سعد بلع؛ سه ستاره است بر شکل یک پایه. (منتهی الارب). - سعد ناشزه؛ از منازل قمر نیستند. (از منتهی الارب). - سعد الهمام؛ از منازل قمر نیستند و خود دو کوکب است و میان هردو فاصله مقدار یک ذراع بنظر می آید. (منتهی الارب). || (اِ) سه یک خشت خام. (منتهی الارب).[ سُ ] (ع اِ) دوایی است. که آن را به ترکی تپلاق گویند و بهترین آن کوفی است. (برهان). بیخ نباتی است که به هندی ناگرموتها گویند. (آنندراج) (غیاث). مشک زیرزمین. (زمخشری). نباتی است که ریشهٔ گیاهی دارد برنگ سیاه و دارای بوی خوشی است. (از اقرب الموارد). بیخی است بقدر زیتون و بزرگتر از آن و سیاه و اندرونش سفید و خوشبو و به فارسی مشک زمین و به ترکی تپلاق و در تنکابن اسکتو نامند، برگش شبیه برگ گندنا و از آن درازتر و باریکتر و با صلابت و اندک خشونت و کم عرض و... (از تحفهٔ حکیم مؤمن). بیخ گیاهی است خوشبو به فارسی مشکو زیرزمین و بهندی موته در اندمال جراحات مشکله منفعت عظیم دارد. (منتهی الارب). رجوع به اختیارات بدیعی و الفاظالادویه شود.[ سُ عُ ] (ع اِ) نوعی از خرما. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ سَ ] (اِخ) تیره ای از قبیلهٔ آل کثیر از قبایل عرب خوزستان. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۹۱).[ سَ ] (اِخ) چهارمین اتابک سلغری فارس که از ۵۹۱ تا ۶۲۳ حکومت کرد.[ سَ ] (اِخ) میرعلیشیر آرد مولانا سعد طبعی خوب متصرف دارد و خیال انگیز است مثل کمال و این مطلع زیبا از اوست: برگ گل نیست که افتاده بطرف چمنست پنبهٔ داغ دل بلبل خونین کفن است. (مجالس النفایس ص ۲۵۹).[ سَ ] (اِخ) از موزونان اردستان از توابع اصفهان است. بهندوستان رفت و معاودت کرد، در ایران درگذشت. این شعر در مدح شاه عباس صفوی از اوست: ای بصد معنی ز شاهان جهانت برتری بر تو شاهی و بر ختم البشر پیغمبری. (آتشکدهٔ آذر ص ۱۸۲). در نسخهٔ چاپی سعدا آمده است و در تذکرهٔ صبح گلشن سعدی ثبت شده. نصرآبادی او را سعیدی اردستانی نوشته و چهارده بیت از قصیدهٔ او را که در مدح شاه عباس سروده است و یک بیت از آن در متن است ذکر کرده. (تذکره نصرآبادی ص ۲۸۳) (از تعلیقات آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۵۹).[ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالرحمان بن عوف. تابعی است. رجوع به ابوابراهیم شود.[ سَ ] (اِخ) ابن ابراهیم القمی. از فقهای شیعه. کتاب بصاءالدرجات از اوست. (ابن الندیم).[ سَ ] (اِخ) ابن ابی وقاص (۱۷ -۵۵ هـ .ق.) مالک بن وهیب بن عبدمناف القرشی زهری، از صحابهٔ رسول خدا (ص) و فاتح عراق و مدائن و از جمله شش تنی است که عمر برای شوری و تعیین خلیفه معین کرد و از عشرهٔ مبشره است. و او را فارس اسلام میگفتند. در کوفه رفت و خانه های بسیاری بنا کرد و در خلافت عمر حاکم آن شهر بود. پس بسال ۵۵ هـ .ق. به مدینه در قصر خود که عقیق نام داشت درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۶). رجوع به الاصابه ج ۳ ص ۸۳ و تاریخ علوم عقلی دکتر صفا ص ۳۳ و تاریخ مصر ص ۹۴ و امتاع الاسماع شود.[ سَ ] (اِخ) ابن احمدبن مکی نیلی. شیعی مذهب و مردی نحوی و فاضل بود. او راست شعری گزیده در مدح اهل بیت بسال ۵۶۵ درگذشت. و بیش از صدسال زندگی کرد. (از معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۰).[ سَ ] (اِخ) ابن اسماعیل حیری نیشابوری. رجوع به ابوعثمان حیری رازی شود.[ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن سلیمان ابومحمد ثوراتی حرانی نحوی. ادیب شاعر و بشام و عراق رفت و در بغداد سکونت جست در آنجا از ابن منصور علم آموخت و در نحو عارف و در نظم و نثر نیکو شعر میگفت. وی بسال ۵۸۰ درگذشت. (معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۰). رجوع به روضات ص ۱۱۳ شود.[ سَ ] (اِخ) ابن حسن بن شداد ابوعثمان. معروف به ناجم مردی ادیب و فاضل بود و نیکو شعر میگفت. بین وی و ابن رومی صحبت و مودت و گفتگو بوده است. بسال ۳۱۴ درگذشت. (از معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۱).[ سَ ] (اِخ) ابن زنگی بن مودود از سلغریان فارس و پنجمین تن از اتابکان این سرزمین است. وی بسال ۵۹۹ بر اتابک طغرل غلبه یافت و خود اتابک فارس گردید. و بسال ۶۰۰ به طرف اصفهان حرکت نمود و بسال ۶۰۲ کرمان را تحت اطاعت درآورد و بسال ۶۱۴ عازم عراق شد. اتابک پس از مراجعت سلطان جلال الدین منکبرنی بایران آمد. و تاخت و تاز او در عراق تا سال ۶۲۳ که وفات یافت ادامه پیدا کرد و دیگر اقدامی به لشکرکشی و جنگ نکرد بلکه اوقات خود را به بنای خیر از بازار و مسجد و رباط و حمام و انشاء قنوات و حصار دور شیراز و تربیت اهل علم و ادب گذرانید. وی ممدوح چند تن از مشاهیر شعرای فارسی است. رجوع به تاریخ مغول عباس اقبال صص ۱۹۰، ۳۸۳ - ۳۸۵ و ۳۸۷، ۳۸۹، ۳۹۰، ۴۰۰، ۵۳۹، ۵۴۰ و شدالازار ص ۲۱۲، ۲۱۷، ۲۱۸، ۲۵۵، ۲۶۹، ۲۷۲، ۲۷۳، ۲۸۳ و جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۹۷، ۱۵۰، ۱۵۱، ۲۰۲ و تاریخ عصر حافظ ج ۱ ص ۳، ۱۷۲ و تاریخ گزیده ص ۵۰۸ و ۸۲۰ شود.[ سَ ] (اِخ) ابن عبادةبن دلیم بن حارثه خارجی. معروف به ابوثابت صحابی و از مردم مدینه و رئیس قبیله خزرج بود و از امراء و بزرگان جاهلیت و اسلام است. وی بخاطر اطلاع او از کتابت و تیراندازی و شناوری به «کامل» ملقب شد. در جنگ عقبه با هفتاد تن از انصار شرکت داشت. و همچنین در جنگ احد و خندق و جز آنها حاضر بود وی یکی از نقباء دوازده گانه است. در خلافت عمر بسال ۱۵ هـ .ق. به شام درگذشت. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۴).[ سَ ] (اِخ) ابن علی آبی. رجوع به سعدالملک آبی شود.[ سَ ] (اِخ) ابن علی بن ابوالقاسم بن علی بن القاسم ابوالمعالی انصاری خطیری یا بغدادی. معروف به وراق دلال. مردی ادیب فاضل بود و او را اشعاری لطیف است او راست مصنفاتی: زینة الدهر و عصرة أهل العصر، در ذکر لطائف شعراء عصر. و ذیلی است بر دمیةالقصر باخزری و کتاب لمح الملح، و دیوان شعری دارد. روز دوشنبه ۱۵ ماه صفر بسال ۵۶۸ هـ .ق. به بغداد درگذشت. (معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۲). رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۵.[ سَ ] (اِخ) ابن علی بن عیسی القمری ملقب به شرف الدین ابوطاهر قمی وزیر سلطان سنجر سلجوقی (۴۷۹ -۵۵۲ هـ .ق.) و پسر برادر نظام الملک است. و بر امام الحرمین جوینی فقه آموخت و هنگامی که وزارت را بعهده داشت مفتی خراسان نیز بود. وی بسال ۵۱۵ هـ .ق. درگذشت. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۵). بعد از فوت شهاب الاسلام سنجر وزارت خود را بشرف الدین ابوطاهر داد معزی گوید: بذات خویش مر او را شرف نبود و خطر بخدمت شرف الدین شریف گشت و خطیر ستوده سعد علی مهتری که سعد علو نصیب دولت او کرد کردگار نصیر. و در قصیدهٔ دیگر گوید: پشت شریعت و شرف دین مصطفی مهر ولی فروز و سپهر عدوشکن بوطاهر مطهر و مخدوم روزگار سعد علی عیسی و خورشید انجمن. رجوع به وزارت در عهد سلاطین بزرگ سلجوقی تألیف اقبال ص ۲۴۹ ببعد شود.[ سَ ] (اِخ) ابن مالک بن سنان الخدری انصاری خزرجی. مکنی به ابوسعید خدری از صحابه و ملازمین پیغمبر اکرم(ص) بوده. احادیث زیادی از وی روایت شده است و در دوازده غزوه شرکت کرد در صحیحین ۱۱۷۰ حدیث از وی نقل شده. وی در مدینه وفات یافت. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۶).[ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن سعدبن صیفی تمیمی ملقب به شهاب الدین و مکنی و مشهور به حیص بیص ابوالفوارس از مشاهیر شعرا و از جملهٔ فقهای شافعیه است. سبب اشتهار وی به حیص بیص از این جهت است که روزی مردمان را دید که در حرکت و اضطراب شدید میباشند گفت ماللناس فی حیص بیص. ابن خلکان گوید: حیص بیص بر زی عرب لباس میپوشید و شمشیر بر گردن حمایل می افکند. اشعاری در جواب اشعار علی بن اعرابی موصلی سروده که مطلع آن این است: لا تضع من عظیم قدر و ان کنت مشارالیه بالتعظیم. او را دیوان شعری است. وی در بغداد بسال ۵۷۴ درگذشت. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۵ ص ۵۶ تا ص ۵۸ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۷ و معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۳ ببعد شود.[ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن الحسن بن سعیدبن مطربن مالک بن حارث بن سنان ازدی مکنی به ابوطالب و معروف به وحید بغدادی عالم در نحو و لغت و عروض و در ادب مشهور بوده. ابوطالب بن بشران نحو را نزد او آموخت وی دیوان متنبی را شرح کرده است. وی بسال ۳۸۵ درگذشت. (از معجم الادباء ج ۴ ص ۲۳۳).[ سَ ] (اِخ) ابن معاذبن نعمان بن امری ءالقیس اوسی انصاری صحابی و در جنگ بدر حاضر بوده و جراحت یافت و بدان جراحت درگذشت و در بقیع دفن گردید. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۶۷).[ سَ ] (اِخ) ابن منصور اسرائیلی. رجوع به ابن کمونه شود.[ سَ ] (اِخ) ابن مهد، مکنی به ابونصر. یکی از عمال امراء آذربایجان بوده. (شرح احوال رودکی سعید نفیسی ص ۷۸۳).
کلمات همقافیه با «سعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر