معنی سر و کار
6 بازدید
[ سَ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) خواهش، چون لفظ سر بمعنی میل و خواهش است. (غیاث). خواهش، چه لفظ سر بمعنی میل و خواهش است و با لفظ افتادن و بسامان شدن مستعمل است. (آنندراج). || کار. (غیاث). معامله و کار. (آنندراج). کار. علاقه. ارتباط: مجلس و مرکب و شمشیر چه داند همی آنک سر و کارش همه با گاو و زمین است و گراز. عمارهٔ مروزی. خداوند ما باد پیروزگر سر و کار او با پرندین بری.منوچهری. و با عاجزی چون عبداللََّه قراتکین سر و کار داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۰). و عادت و اخلاق ایشان پیش چشم نمی دارد که سر و کار نبوده است او را با ایشان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۶). بترساند مرا امروز و گوید باش تا فردا سر و کار مرا بینی چه باشد روز بازارم. سوزنی. نه ترا برگ وصال و نه مرا طاقت هجر احسن اللََّه جزاک اینت برونق سر و کار. سیفی نیشابوری. مغی را که با من سر و کار بود نکوروی و هم حجره و یار بود.سعدی. گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست. سعدی. مبادا هیچ با عامت سر و کار که از فطرت شوی ناگه نگونسار. شیخ محمود شبستری. با هر ستاره ای سر و کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو.حافظ. || حکم. داوری : چو رفتی سر و کار با ایزد است اگر نیک باشدت کار ار بد است.فردوسی. || عاقبت. فرجام. پایان : کسی جز من گر این شربت چشیدی سر و کارش به رسوایی کشیدی.نظامی.
کلمات همقافیه با «سر و کار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر