معنی سر فرودآوردن
6 بازدید
[ سَ فُ وَ دَ ] (مص مرکب) سر فروآوردن. قبول کردن. (آنندراج). تسلیم شدن. مطیع گشتن. منقاد شدن : از آسمان کلاه میبارد اما بر سر آنکه سر فرودآرد. (خواجه عبداللََّه انصاری). چون سپیدار سر ز بی هنری از ره مردمی فرونارند.ناصرخسرو. هرکه زر دید سر فرودآرد ور ترازوی آهنین دوش است.سعدی. سر امید فرودآر و روی عجز بمال بر آستان خداوندگار بنده نواز.سعدی. نزیبد ترا با چنین سروری که سر جز به طاعت فرودآوری.سعدی. سر به سریر سلطنت بنده فرونیاورد گر به توانگری رسد نوبتی از گدایی است. سعدی. || سر برانداختن. سر فروافکندن : سری به صحبت بیچارگان فرودآور همینقدر که ببوسند خاک پایی را.سعدی.
کلمات همقافیه با «سر فرودآوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر