معنی سر رفتن
6 بازدید
[ سَ رَ تَ ] (مص مرکب) از دست شدن سر. مردن. کشته شدن : در ازل بود که پیمان محبت بستند نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را.سعدی. گر سر برود فدای پایت مرگ آمدنی است دیر یا زود.سعدی. || ریختن مایعی یا جوش آمدن از اطراف دیگ و جز آن. (یادداشت مؤلف). - سر رفتن حوصله؛ دل تنگ آمدن. گرفته خاطر شدن. - سر رفتن دل؛ دل گرفتن و تنگدل شدن. اندوهگین شدن. - سر رفتن مدت؛ منقضی شدن وقت. به پایان رسیدن.
کلمات همقافیه با «سر رفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر