معنی سرک
11 بازدید
[ سِ ] (اِ) سرخاب و سفیدآبی که زنان بر روی مالند. (برهان). سرخی و سفیدی که زنان بر روی مالند. (رشیدی). || سرخ و سفید. (برهان). || سرکه. (رشیدی).[ سَ رَ ] (اِ) به زبان قزوینی پسر را گویند که برادر دختر است. (برهان) (جهانگیری) (آنندراج): سرک سرک توره با من چو جنگ بی راهی مو عاشقم و تو دیوانهٔ سرمایی. حافظ صابونی قزوینی. رجوع به پسر شود.[ سَ رَ ] (اِ مصغر) مصغر سر است. (برهان). || فاضل وزن. فاضل قیمت. فاضل در اندازه. قناس در جامه. (یادداشت مؤلف): این لباس سرک دارد. این پارچه سرک دارد. - سرک کردن؛ بریدن شاخهای سر درختی که برپاست. (یادداشت مؤلف). - سرک کشیدن؛ گردن کشیدن، چنانکه از دیواری برای دیدن خانهٔ همسایه. (یادداشت مؤلف).[ سُ ] (اِ) سرخجه و آن جوشی است که از سر و روی و اندام اطفال برآید. (برهان). به فارسی سرخچه و به عربی حصبه گویند. (رشیدی).[ ] (ع مص) با کلید بستن. (دزی ج ۱ ص ۶۴۹). قفل کردن.[ سَ رَ ] (ع مص) سست شدن تن بعد از قوت و توانایی. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ ] (اِخ) دهی جزء دهستان لورا و شهرستانک بخش کرج شهرستان تهران. دارای ۳۷۰ تن سکنه. آب آن از چشمه سار. محصول آن غلات، گردو، لبنیات و عسل است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «سرک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر