معنی واژه سرپنجه
4 بازدید
[ سَ پَ جَ / جِ ] (اِ مرکب) پنجهٔ دست. (غیاث) (برهان): به خُردی دَرَم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود.سعدی. دلاور به سرپنجهٔ گاوزور ز هولش به شیران درافتاده شور.سعدی. || زور و قوت. (غیاث). قوت و توانایی. (آنندراج): به سرپنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجهٔ شیرافکنی هست.نظامی. که به سرپنجه شیرگیر شده ست شیر برنا و گرگ پیر شده ست.نظامی. هوی و هوس را نماند ستیز چو بینند سرپنجهٔ عقل تیز.سعدی. ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجهٔ غم شود.سعدی. حافظ از سرپنجهٔ عشق نگار همچو مور افتاده شد در پای پیل.حافظ. || مجازاً بمعنی ظلم و تعدی. (غیاث): به ابن صبح که سرپنجه ها کند چو نجوم به ابن عِرس که دم لابه ای کند چو کلاب. خاقانی. دیدی آن قهقههٔ کبک خرامان حافظ که ز سرپنجهٔ شاهین قضا غافل بود.حافظ. || (ص مرکب) کنایه از مردم پرقوت و ظالم و مرد قوی دست که مشق زور پنجه رسانیده باشد. (غیاث). مردم پرقوت و زبردست. (برهان). کنایه از مردم پرقوت و بی باک. (انجمن آرای ناصری). مرد قوی دست و ظالم. (آنندراج). مردم آزار و بی باک. (برهان) (انجمن آرا): از کیان است چرخ سرپنجه که به شاه کیان درآویزد.خاقانی. شکنجه گرچه پنجه اش را کند سست کند سرپنجه را در کنگره چست.نظامی. نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای.سعدی. تو آنی که از یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای.سعدی. یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود.سعدی.